ابوالحسين درّاج و ديگر عرفا مصاحبت نمود . سال 371 يا 391 يا 331 ، شب يكشنبه بيست و سوم رمضانالمبارك از دنيا رفت و مزارش در شيراز است . وى را تأليفات زيادى است ، از جمله : شرف الفقراء المتحققين على الاغنياء المتفقين ؛ شرف الفضائل ؛ جامع الارشاد ؛ فصول فى الاصول ؛ استذكار ؛ لوامع ؛ كتاب منقطعين ؛ اعانة ؛ اختلاف الناس فى الروح ؛ الاقتصاد ؛ فصول التصوف ؛ فرات ؛ بلوى الانبياء ؛ مسائل على بن سهل ؛ معراج ؛ منهج فى الفقه ؛ استدراج والاندراج ؛ معتقد الصغير والكبير ؛ ردّ والالفة . وى اولين كسى از اهل معرفت است كه به پارسى شعر سروده است .
حكايت
- در ابتداى امر خود براى حج عازم خانه خدا شدم . چون به بغداد رسيدم آن قدر پندار در سر من بود كه به زيارت و ملاقات جنيد نرفتم ، چون به بيابان روان شدم ، تشنگى بر من غلبه كرد آهويى را بر سر چاهى ديدم آب خورد و برفت چون نزديك چاه شدم آب فرو نشست . مرا كوزه و رسنى بود ، گفتم : پروردگارا ! عبداللَّه را منزلت آهويى نباشد ؟
شنيدم كه : آهو را دلو و رسن نباشد .
اين سخن در من اثر كرد ، دلو و رسن بينداختم و روان شدم ، صدايى ديگر شنيدم كه :
تو را امتحان مىكرديم بازگرد ، بازگشتم ، آب به سر چاه آمده بود . آشاميدم و وضو ساختم ، سپس رفتم تا به مكه رسيدم ، حج به جاى آوردم و مراجعت كردم . چون به بغداد رسيدم در مسجد ، جنيد را ديدم ، همين كه چشمش به من افتاد گفت : اگر صبر مىكردى از زير قدمت آب بر مىآمد .
- در جوانى شخصى مرا به مهمانى دعوت نمود ، گرسنگى بر من غالب گشته بود . آن شخص مرا به خانه خود برد ، طعامى آماده كرده بود ، اما گوشت آن طعام بو گرفته و متعفن شده بود ، من به كراهت غذا مىخوردم ، ولى وى لقمه مىگرفت و به دهان من مىگذاشت تا آن كه متوجه شد من به كراهت غذا مىخورم ، خجل شد و من نيز خجل
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 50
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٥٠