- سلوك اهل دل از حيطهى تعبير بيرون است * به جز در همّت اين معماى فرخ فر نمىگنجد
اگر مشتاق يارى مفتقر از خويش خالى شو * خليل عشق در بتخانهى آذر نمىگنجد
علاج دردمند عشق صبر است و شكيبايى * ز من بشنو طبيب ماهر حاذق نمىداند
نينديشد ز آخر هر كه ز اول عشق آموزد * ز خود بگذشته هرگز سابق و لاحق نمىداند
دل كه آيينه صافى است چه خوش باشد اگر * به غم و غصهى بيهوده مكدر نكنم
لوح دل را جان من از نقش كثرت ساده كن * وز براى كلك وحدت لايق و آماده كن
باد نخوت كن بدر از سر بنه بر پاى خم * روى صدق و ساغرى را از صفا پر باده كن
سر بلندى همچو آتش داد بنيادت به باد * همچو خاك افتادگى با مردم افتاده كن
طوطى نفس تو با زاغ طبيعت همنفس * همتى كن خويشتن را ز اين قفس آزاده كن
طالب ديدار را چشمى دگر بايد به كار * كشف اين معنى طلب از طور و عمران زاده كن
دشمن يوسف دلت گرگ طبيعت است و بس * نيست به نزد عارفان بدتر از آن دريدهاى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 25
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٥