- وندر فضاى عشق اگر بال و پر زنى * از آشيان قدس توان سر به در كنى
آن دم تو را ز سرّ حقيقت خبر كنند * كز بىخودى ز خود نتوانى خبر كنى
و در جاى ديگر مىگويد :
- در كوى عشق كوهى كمتر بود ز كاهى * جز عاشقان نيابند اين نكته را كماهى
گر ابر تيره بارد شوريده سر نخارد * كانديشه كس ندارد از رحمت الهى
پاى از طلب كشيدن آيين عاشقى نيست * در وادى فنا رو اى آن كه مرد راهى
خود خواهى ار بپرسى نوعى زبت پرستى است * در كيش عشق نبْود بدتر از اين گناهى
فردا ز روسفيدى نام و نشان نيابى * امروزه گر نشويى اين ننگ روسياهى
سالكى را كه دل از كف نبرد جذبه شوق * گرچه عمرى به سلوك است ولى ساير نيست
ديدهاى را كه بود جز به تو هر سو نظرى * به خدا در نظر اهل نظر ناظر نيست
برو ز چاه طبيعت بدر كه چون صدّيق * زمام مملكت مصر در كفت بنهند
صفاى دل بطلب رو سفيد خواهى بود * و گرنه اى چه بسا رو سفيد و دل سيهاند