تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
ره ار چه تيره و تار است و طىّ او مشكل * ولى به همّت اهل نظر توانى كرد هر كه گدايى ز آستان تو آموخت * دولتى اندوختى كه شاه ندارد گنج تجلّى ز كنج خلوت دل جو * نيك نظر كن كه اشتباه ندارد شهود جلوه جانان تو را نصيب شود * اگر زجاجه جان را جلا توانى كرد به گنج معرفت و دولت بقا برسى * اگر تحمل فقر و غنا توانى كرد به شاهباز حقيقت گهى تو ره ببرى * كه باز آز و هوا را رها توانى كرد عمرى كه بىتو درگذرد سودمند نيست * بىخدمت تو بار گرانى است بار عمر عمر اگر مىگذرد با تو نعيمى است مقيم * زندگى بىغم عشق تو عذابى است بئيس لوح دل را اگر از نقش خطا ساده كنى * خويش را آينه حسن خدا داده كنى تا نگردد دلت از نايره‌ى عشق ، كباب * طمع خام بود گر هوس باده كنى خانه را پاك كن از غير كه يار است غيور * پاك زيبنده‌ى پاك است كه آماده كنى تا ز خلوت نرود ديو كجا شايان است * هوس آمدن روى پرى زاد كنى اى به بازيچه ز اقليم حقيقت شده دور * جهد كن تا كه به مردان طريقت برسى مرغ گلزار بهشتى تو بزن بال و پرى * تا به كى شيفته‌ى دانه و آب و قفسى طوطى عالم اسرارى و شيرين‌گفتار * حيف باشد كه تو با زاغ و زغن همنفسى تا به كى سر به گريبان طبيعت دارى * چند در دامنه‌ى دام هوا و هوسى مفتقر سايه سلطان هما را بطلب * ور نه در مرحله عشق كم از خرمگسى گر سوى ملك عدم باز بيابى راهى * شايد از سرّ وجودت بدهند آگاهى تو گر از چاه طبيعت بدر آيى بيرون * يوسف مملكت مصرى و صاحب جاهى در ره مصر حقيقت كه هزاران خطر است * نيست چون چاه طبيعت به حقيقت‌چاهى كنج خلوت بطلب گنج تجلّى يا بى * دولت معرفت از فقر بجو نَزْ شاهى زنگ دل را به يكى قطره اشكى بزداى * به صفا كوش اگر جام جهان‌بين خواهى مفتقر بنده درگاه ولايت شو و بس * نيست در ملك حقيقت به از اين درگاهى