ره ار چه تيره و تار است و طىّ او مشكل * ولى به همّت اهل نظر توانى كرد
هر كه گدايى ز آستان تو آموخت * دولتى اندوختى كه شاه ندارد
گنج تجلّى ز كنج خلوت دل جو * نيك نظر كن كه اشتباه ندارد
شهود جلوه جانان تو را نصيب شود * اگر زجاجه جان را جلا توانى كرد
به گنج معرفت و دولت بقا برسى * اگر تحمل فقر و غنا توانى كرد
به شاهباز حقيقت گهى تو ره ببرى * كه باز آز و هوا را رها توانى كرد
عمرى كه بىتو درگذرد سودمند نيست * بىخدمت تو بار گرانى است بار عمر
عمر اگر مىگذرد با تو نعيمى است مقيم * زندگى بىغم عشق تو عذابى است بئيس
لوح دل را اگر از نقش خطا ساده كنى * خويش را آينه حسن خدا داده كنى
تا نگردد دلت از نايرهى عشق ، كباب * طمع خام بود گر هوس باده كنى
خانه را پاك كن از غير كه يار است غيور * پاك زيبندهى پاك است كه آماده كنى
تا ز خلوت نرود ديو كجا شايان است * هوس آمدن روى پرى زاد كنى
اى به بازيچه ز اقليم حقيقت شده دور * جهد كن تا كه به مردان طريقت برسى
مرغ گلزار بهشتى تو بزن بال و پرى * تا به كى شيفتهى دانه و آب و قفسى
طوطى عالم اسرارى و شيرينگفتار * حيف باشد كه تو با زاغ و زغن همنفسى
تا به كى سر به گريبان طبيعت دارى * چند در دامنهى دام هوا و هوسى
مفتقر سايه سلطان هما را بطلب * ور نه در مرحله عشق كم از خرمگسى
گر سوى ملك عدم باز بيابى راهى * شايد از سرّ وجودت بدهند آگاهى
تو گر از چاه طبيعت بدر آيى بيرون * يوسف مملكت مصرى و صاحب جاهى
در ره مصر حقيقت كه هزاران خطر است * نيست چون چاه طبيعت به حقيقتچاهى
كنج خلوت بطلب گنج تجلّى يا بى * دولت معرفت از فقر بجو نَزْ شاهى
زنگ دل را به يكى قطره اشكى بزداى * به صفا كوش اگر جام جهانبين خواهى
مفتقر بنده درگاه ولايت شو و بس * نيست در ملك حقيقت به از اين درگاهى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 23
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٣