آهى كشيد ، گفتم : عابد از چه چيزى آه مىكشد ؟ گفت : زندگى استراحت كنندگان و خوشحالى دل واصلان را متذكر شدى ، گفتم : من مردى مهمومم ، گفت : هَمَّت از چيست ؟
گفتم : در سه چيز ، گفت : آنها چيست ؟ گفتم : دليل خوف چيست ؟ گفت : حزن ، گفتم : پس دليل شوق چيست ؟ گفت : طلب كردن ، گفتم : دليل اميد چيست ؟ گفت : عمل ، گفتم : پس ضعف از كجاست ؟ گفت : چون شما به بخشش خداوند اطمينان داريد و اگر بر شما بر عقوبت عجله كند ، حتماً از معصيت او به طرف طاعتش برمىگشتيد و لكن او در حليّت قرار داده و معصيتش را مىپوشاند ، سپس اين شعر را خواند :
اگر آن چه را كه مىگويم مىفهمى و تعقل مىكنى ، با خويش كوچ كنى قبل از اين كه به طرف پروردگارمان كوچ كنى و اشتغال به گناهان را رها كن ، تا كى و تا چه وقتى ميل دارى به طرف معصيت .
- داخل بصره شدم و به يكى از دوستان كه او را مىشناختم گفتم : مرا بر كسى كه لباس پشمين بپوشد و سكوتش زياده و انسش با مخلوق كم باشد راهنمايى كن . مرا نزد شخصى برد ، من از او سخن مىخواستم ، اما او با من سخنى نگفت . رفيقم گفت : در اين جا پسر عجوزهاى است . خدمتش رفتيم . مادر عجوزه گفت : مبادا ذكرى از آتش و يا بهشت نزد پسرم بنماييد ؛ زيرا مرا جز اين جوان نباشد ، او هم به شنيدن ذكر نار و جنت خواهد مرد .
نزد او رفتيم ، ديگر حالاتش چون شخص اولى بود كه ديديم ، سر خود را بلند كرد و به ما نگاه كرد و گفت :
« أما أنّ للنّاس موقفاً لاتدارسوه ، قلت : بين يدي من رحمك اللَّه ؟ فشهق شهقة ، فمات . »
آگاه باش كه براى مردم جايگاهى است كه به آن رسيدگى نمىكنند ، گفتم : نزد چه كسى خدا تو را رحمت كند ؟ پس فرياد زد و مرد .
پيرزن آمد و گفت : پسرم را كشتيد . پس از غسل و كفن ، من از كسانى بودم كه بر وى نماز خواندم .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 110
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١١٠