كه اى بلند نظر ! شاهبازِ سِدْرِهْ نشين * نشيمن تو ، نه اين كُنجِ محنت آباد است
تو را ز كنگرهى عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه ، چه افتادهاست ؟
غمِ جهان مخور و پندِ من مبر از ياد * كه اين لطيفهى نغزم ز رهروى ياد است
رضا به داده بده ، وز جبين گره بگشاى * كه بر من و تو ، دَرِ اختيار نگشاده است
نشانِ مِهر و وفا نيست در تبّسمِ گل * بنال بلبل بىدل ، كه جاى فرياد است
گداىِ كوى تو ، از هشت خُلد مستغنى است * اسير بند تو ، از هر دو عالم آزاد است
در طريقت ، هر چه پيش سالك آيد ، خيرِ اوست * در صراط المستقيم اى دل ! كسى گمراه نيست
هرچه هست ، از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست * ورنه تشريفِ تو بر بالاىِ كس كوتاه نيست
بر در ميخانه رفتن ، كارِ يكرنگان بود * خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست
سر ز مستى برنگيرد تا به صبحِ روز حشر * هر كه چون من در ازل يك جرعه خوردازجام دوست
به كوى ميكده هر سالكى كه رَهْ دانست * دَرِ دگر زدن ، انديشهى تَبَه دانست
زمانه افسر رندى نداد جز به كسى * كه سر فرازى عالم در اين كُلَه دانست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 387
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٨٧