حضورى گر همى خواهى ، از او غايب مشو حافظ ! * مَتى ما تَلْقَ مَنْ تَهْوى ، دَعِ الدّنيا وأَمْهِلْها
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق * ثبت است بر جريدهى عالم ، دوامِ ما
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است * ز آن رو سپردهاند به مستى ، زمامِ ما
رازِ درون پرده ، ز رندانِ مست پرس * كاين حال نيست زاهدِ عالى مقام را
عنقا شكار كس نشود ، دام بازچين * كاينجا هميشه باد به دست است دام را
يارِ مردان خدا باش كه در كشتى نوح * هست خاكى كه به آبى نخورد طوفان را
برو از خانهى گردون بدر و نان مطلب * كاين سيه كاسه ، در آخر بكُشد مهمان را
هر كه را خوابگه آخر ز دو مشتى خاك است * گو : چه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان را ؟
ماهِ كنعانى من ! مَسْنَدِ مصر آن تو شد * وقت آن است كه بدرود كنى زندان را
بيا ، كه قصرِ امل ، سخت سُست بنياداست * بيار باده ، كه بنيادِ عمر بر باد است
غلامِ هِمّتِ آنم كه زيرِ چرخ كبود * ز هرچه رنگِ تعلّق پذيرد آزاد است
چهگويمت ؟ كه بهميخانه دوش ، مست و خراب * سروشِ عالم غيبم ، چه مژدهها داده است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 386
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٨٦