حكايت
- يكى از نوادگان شفتى نقل مىكند : سيد - رحمهاللَّه - شبها ديوانه مىشد و جريان اين نقل چنين است كه جدّ ما خادمى داشت كه لر بود . روزى از طرف فتحعلىشاه قاجار براى تحقيق از وضع داخلى سيد و يافتن رمز موفقيت و قدرت روحى و اجتماعى وى از خادمش سؤال مىكنند كه آقا شبها در خانه چه مىكنند ؟ در جواب با همان لهجه محلى مىگويد : به شب كه ايشُو آقا ديوانه ايشو [ يعنى شب كه مىشود آقا ديوانه مىشود ] و در واقع منظورش اين بوده كه آن مرحوم از خوف خدا اعمال خاصى داشته ، مىگريسته ، به خود مىزده ، خاك به سر مىريخته و آن قدر مىگريسته كه اشكش با خاك باغچه مخلوط و گل مىشده است و نقل كردهاند كه معمولًا پيش از اذان صبح به حمام مىرفت و خود را نظيف مىنمود و سپس به نماز جماعت مىآمد .
- مرحوم سيد در نجف با مرحوم كلباسى حاج شيخ ابراهيم ، همدرس و دوست بودند ، پس از تحصيلات و استفاده از محضر بزرگانى چون سيد مهدى بحرالعلوم - رحمهاللَّه - روزى حاجى كلباسى به مرحوم سيد - رحمهاللَّه - پيشنهاد مىكند كه به ايران برويم . مرحوم سيد - رحمهاللَّه - مىگويد : من بايد بروم مسجد سهله و از حضرت حجت - ارواحنا فداه - سؤال كنم و اجازه بگيرم . پس به مسجد سهله مىرود ، وقتى برمىگردد به مرحوم كلباسى مىگويد : حضرت مهدى ارواحنا فداه اجازه فرمودند و مأمور به امر ديگرى هم شدم . حاجى كلباسى - رحمهاللَّه - مىگويد : به من نفرمود امر ديگر چه بود ، وقتى مسجد را ساختند معلوم شد كه فرمايش ديگر حضرت ، همان ساختن مسجد بوده است .
- همان طورى كه گذشت اين عارف بزرگوار شبها از خوف خدا گريه بسيار مىكرده و خاك بر سر مىريخت به اين گونه كه وارد حياط منزل مىشد و در باغچه مىنشست و خاك بر سر و صورت مىريخت و مىگريست به طورى كه باغچه گل آلود مىشد و سر و صورتش هم گل آلود مىشد ، به علاوه آن قدر به ران و پاهاى خود مىزد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 341
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٤١