تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
- آخر اين روز به شب مىرسد اين صبح به شام * عاقل آن است كه خاطر ننهد برايّام ره به پايان شد و دردا كه ندانيم هنوز * به كجا مىرود اين استر بگسسته زمام آخر اين تشنه به بن آيد و اين شيشه به سنگ * آخر اين مى ز سبو ريزد و اين شهد زجام تن خسته ، دل شكسته ، نظر بسته ، لب خموش * اى عشق كار ما همه برمدّعاى توست بىخود و بىخرد و عاجز و مسكين و فقير * بخر اى خواجه ببين تا چه هنرها داريم تا توانى به خرابى من اى عشق بكوش * من نه آنم كه از اين پس دگر آباد شوم زذوق بندگى اى خواجه گر شوى زمن آگه * اگر به هيچ خرندت كه خويشتن بفروشى عجب از مفلس بىخانه كه مهمان خواهد * دل به دست آر و از آن پس بطلب دلدارى راحت هر دو جهان پاكى دل از هوس است * زر چو پاك است بود رايج هربازارى بسويش گر نظر دارى چه در دير و چه در مسجد * بكويش گر گذر دارى چه با شيخ و چه با ترسا چو از قيد هوا رستى چه سلطانى چه درويشى * چو دل با دوست پيوستى چه جابلقا چه جابلسا
و در جاى ديگر مىسرايد :