تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
حكايت - مىگفت : به صومعه راهبى گذشتم ، به ياران خود گفتم : صبر كنيد . سپس آن راهب را صدا زدم ، پرده‌ى صومعه را بلند كرد و گفت : « يا عبدالواحد بن زيد ! إن أحببت أن تعلم علمَ اليقين ، فاجعل بينك و بين الشّهوات حائطاً من حديد . » اى عبدالواحد بن زيد ؛ اگر دوست دارى كه علم اليقين بدانى ، پس ديوارى از آهن بين خود و شهوت‌هايت قرار ده . سپس پرده بيفكند . - وقتى براى مردم موعظه مىكرد ، مردى از گوشه‌ى مسجد صدا زد : بس است اى اباعبيد ! « فقد كشف قناع قلبى . » ؛ ( به تحقيق پرده‌ى قلبم باز شد . ) وى به سخن خود ادامه داد ، باز آن مرد آن سخن را تكرار كرد تا چندين مرتبه وى هم به موعظه خود مىپرداخت ، تا آن كه آن مرد به حال احتضار افتاد و در آخر جان بداد . در تشييع وى ، مردم آن‌قدر گريه كردند كه چنين امرى در بصره بىسابقه بود . - حارث بن عبيد گفته : چون به اتفاق وى در مجلس موعظه مالك دينار حاضر مىشديم از بس گريه مىكرد ، من موعظه مالك را نمىشنيدم . - وى مىگفت : سه شب از خدا خواستم رفيق مرا در بهشت به من بنماياند ، در خواب ديدم كسى به من مىگويد : رفيق تو در بهشت ميمونه سوداء « 1 » است ، پرسيدم حال كجاست ؟ گفت : در آل بنى فلان در كوفه . چون بيدار شدم به كوفه آمدم و از وى جستجو كردم ، گفتند : مجنونه‌اى است در ميان ما كه گوسفندهاى ما را مىچراند . گفتم : مىخواهم ببينمش . گفتند : به فلان محل برو . به آن جا رفتم و وى را ديدم كه نماز مىخواند و عصايى در پيش رو دارد و جبّه‌اى از پشم در بر كه بر آن نوشته « لا تُباع ولا تشترى . » ؛ ( فروخته نمىشود و خريده نمىشود . ) گوسفندها هم با گرگ‌ها نشسته ، نه گرگ
هامش
( 1 ) . سوداء : سياه پوست .