« أوصلَنى إليك الآثار والرّغبة فى الصّفح والاعتبار . »
آثار و ميل درگذشت و عبرتگير مرا به تو رسانيد .
سربلند كرد و گفت : اى جوان ! « إنّ للَّهعباداً قدح فى قلوبهم زندالشغف بنار الرَّمق ، فأرواحهم بشدّة الاشتياق إلى اللَّه تشرح فى الملكوت ، وبأبصار أحداق القلوب ينظرون إلى ماذخر لهم فى حُجب الجبروت . » ؛ ( همانا براى خداوند بندگانى است كه پر شده است در دلهاى ايشان عطش شديد به آتش ديدار طولانى خداوند ، پس روحشان در اثر شدت اشتياق به خداوند ، قطعه قطعه شده است در ملكوت و با چشمان حدقههاى دل به آن چه كه در پردهاى جبروت برايشان ذخيره شده مىنگرند . )
گفتم : ايشان را به من معرفى كن ، گفت :
« أولئك أقوام فأووا [ آوو ] إلى كهف رحمتِه . ثمّ قال : يا سيّدى ! بهم فألحقِنى ولأعمالهم فوّفِّقنى ، فقد نالوا ما أرادوا ؛ لِأنّك كنتَ لهم مؤدِّباً ولعقولهم مؤبّداً . »
ايشان گروهى هستند كه به كوه رحمت خداوند پناه آوردهاند . سپس گفت :
آقاى من ! مرا به ايشان ملحق كن و براى اعمالشان مرا موفّق گردان ، پس رسيدند به آن چه مىخواستند ؛ زيرا تو ايشان را ادب كردى و بر عقلهايشان مقيم شدى .
گفتم : مرا وصيّتى نمىكنى تا به يادگار داشته باشم ؟ گفت :
« أحبّ اللَّه شوقاً الى لقائه ؛ فإنّ له يوماً يتجلّى فيه لأِوليائه . ثمّ أنشأ يقول :
خدا را دوست دار به خاطر اشتياق به لقائش ، زيرا روزى براى اوليائش تجلى مىكند . سپس اين شعر انشاء كرد :
قد كان لى دمع فأفنيتُه * وكان لى جَفن فادميَه
به تحقيق برايم اشكى بود كه نابودش كردم و برايم پلكى بود كه خونش را ريختم .
وكان لى جسم فأبليتُه * وكان لى قلب فافنيتُه
و جسمى داشتم كه پوسيده شد و قلبى داشتم كه از بين بردمش .