( 1962 ) عابد مجهول
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : وقتى در نزديكى كوه لكام « 1 » بر صحرايى عبور مىكردم ، از كثرت سبزى و طراوت آن بيابان و آبهاى جارى در اطراف آن ، گويا بهشت در نظر است . از روى تعجّب در آن اشجار و رياحين و گلهاى آن وادى نگاه مىكردم و بر صنع خداى تعالى فكرت مىنمودم ، ناگاه آواز حزينى به گوش من رسيد ، مانند كسى كه چيزى مىخواهد و مىگريد . به طرف صوت رفتم تا به در غارى رسيدم ، شنيدم صدا از غار بيرون مىآيد ، معلوم شد عابدى است سالها در آن جا به عبادت مشغول است . چون گوش فرا دادم اين كلمات را مىخواند :
« سبحان من أمرح [ نزّه ] قلوب المشتاقين فى زَهرة رياض الطّاعة بين يديه .
سبحان من أوصَل الفهم إلى عقول ذوى البصائر ، فهى لا تعتمد الّا عليه . سبحان من أورد حياض المودّة نفوس أهل المحبّة ، فهى لا تحنّ الّا إليه . »
منزه است خدايى كه دلهاى مشتاقين را در شكوفه باغ طاعت نزد خودش با نشاط كرد ، منزّه است خدايى كه فهم را به عقلهاى صاحب بصيرت رساند پس آنها جز بر او اعتماد نمىكنند ، منزّه است خدايى كه حوضهاى دوستى را بر جان اهلمحبت وارد كرد پس آنها جز به او تمايل ندارند .
پس از آن ساكت شد . نزديك رفتم و سلام كردم . جواب بداد ، پرسيدم : حال تو با پيوستگى اندوه و حزن ، چگونه است ؟ گفت ، چه كس تو را راهنمايى كرد به سوى كسى كه از خلق گريزان و با تنهايى خو كرده و با نفس خود پيوسته در جدل است ، به واسطه دورى از گفتگوى با مردم و به محاسبه با نفس خود اشتغال دارد و از گفتار بيهوده بر كنار است ؟ گفتم :
هامش
( 1 ) . لُكام / لكّام : كوهى مشرف بر انطاكيّه و مصيصة و طَرَطوس واقع در كشور تركيه و سوريّه .