زمين ! براى من گواهى دهيد به اين كه هرگز ياد بهشت و آتش جهنم بر قلبم خطور نكرده [ خداوندا ! ] اگر راست مىگويم مرا بميران .
عبيد مىگويد : به خدا قسم ، ديگر پس از اين كلام ، سخنى ازوى نشنيدم و بيم آن داشتم كه مرا به قتل وى متهم سازند . پس وى را گذاشته و گذشتم . بين راه جماعتى را ديدم ، پرسيدند : آن جوان چه شد ؟ به كنايه ايشان را متوجه ساختم ، گفتند : برگرد ، خدا وى را قبض روح نمود . برگشته و با ايشان بر وى نماز خوانديم . پرسيدم : اين مرد كه بود و شما كيانيد ؟ گفتند : واى بر تو ! اين مردى است كه خداوند به بركت وى باران از آسمان نازل مىكند ، دل او چون دل ابراهيم خليل - عليه السّلام - است ، مگر از وى نشنيدى كه مىگفت : ياد بهشت و آتش بر دلش خطور نكرده ، آيا كسى جز ابراهيم - عليه السّلام - چنين بوده است ؛ پرسيدم : شما كيانيد ؟ گفتند : ما 7 نفر مخصوص از ابدال هستيم . گفتم :
« علِّموني شيئاً . قالوا : لا تحبّ أن تُعرَف ، و لاتُحبّ أن يُعرف ، أنّك ممّن لا يُحبّ أن يُعرف . »
چيزى به من بياموزيد . گفتند : دوست نداشته باش كه شناخته شوى و حتى دوست نداشته باش كه به اين معروف گردى كه از كسانى هستى كه دوست ندارند شناخته شوند .
( 1564 ) رجل مجهول
ابو بكر عطاء جحفى - قرن پنجم - حكايتى راكه خود از مرد گمنامى مشاهده نمود ذكر مىكند . به شرح حال جحفى رجوع شود . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ابو بكر عطاء حجفى .