( 1563 ) رجل مجهول
عبيد بسرى - قرن سوّم - گويد : در كوه لُكام از مردى سؤال كردم چه چيز تو را اين جا نشانده ؟ گفت :
« و ما سؤالك عن شئ إن طلبتَه لم تدركه ، وإن لحقتَه لم تقع عليه . قلتُ : تُخبرنى ما هو ؟ قال : علمى بأنّ مجالسة اللَّه تستغرق نعيم الجنان كلّها . قلتُ : بمَ ؟ قال : آهٍ قد كنتُ أظنّ أنّ نفسي ظفرت و من الخلق هربتُ ، فإذاً أنا كذّاب في مقامى . لو كنتُ محبّاً للَّهصادقاً ، ما أطّلع علىّ أحد . فقلت : أما علمتَ أنّ المحبّين خلفاء اللَّه في أرضه ، مستأنسون بخلقه ، يبعثهم على طاعته ؟ قال : فصاح بي صيحةً ، وقال :
يا مخذوع ! لو شممتَ رائحة الحبّ وعاين قلبُك ما وراء ذلك من القُرب ، ما احتَجتَ أن ترى فوق ما رأيتَ . ثمّ قال : يا سماء ! و يا أرض ! إشهدا علىّ أنّه ما خطر على قلبى ذكر الجنّة و النّار قطُّ ، إن كنتُ صادقاً فأمتِنى . »
چرا از چيزى سؤال مىكنى كه اگر آن را طلب كنى بدان نمىرسى و اگر به آن ملحق شوى در آن واقع نمىشوى ؟ گفتم : آيا مرا آگاه مىكنى كه آن چيست ؟
گفت : علم و آگاهىام به اين كه همنشينى با خدا تمامى نعمتهاى بهشتها را فرا مىگيرد . گفتم در برابر چه چيزى ؟ گفت : آه ! گمان مىكردم كه نفسم كامياب گرديده و از مردم گريختهام ، ولى اينك مىنگرم كه من در مقام خويش دروغگو هستم ؛ [ زيرا ] اگر دوستدار صادق خدا بودم ، هيچ كس بر من اطلاع پيدا نمىكرد . گفتم : آيا مىدانى كه محبين خليفه و جانشين خدا در روى زمين هستند و با خلق انس مىگيرند ، خداوند ايشان را بر اطاعت او بر مىانگيزاند ؟
فريادى بر من زد و گفت : اى گوشت بريده ! [ كنايه از مرگست ] اگر بوى محبت را چشيده بودى و قلبت قرب و نزديكى ماوراى آن را ديده بود ، محتاج آن نمىشدى كه بالاتر آن چه را كه ديدهاى ببينى . سپس گفت : اى آسمان ! و اى