خير گفتم : پس اين فراست و تيز بينى و پيش بينى را از كجا دارى ؟ گفت : از آن كس كه مالك آن مىباشد از من نيست ، او است كه قلب مرا به فراست و زيركى نورانى كرد تا اين كه تو را بدون شناخت قبلى به من شناساند . اى ذوالنّون ! قلبم مريض است و جسمم مشغول و در بيابان مىگردم و از 20 سال پيش در آن سياحت مىكنم ، نه خانهاى مىشناسم و نه سقفى دارم كه مرا از گرماى خورشيد بپوشاند و در برابر وزش بادها حفظ كند و از گرما و سرما هر دو محافظت نمايد . [ از او پرسيدم : ] پس بعضى آن چه را كه در آن هستيم برايم توصيف كن ، اگر در توصيف كردن وارد هستى . سپس نشست و من نيز نشستم و گفتم : دل وقتى مريض باشد ، اندوهها و بيمارىها در آن مىگردند و جولان مىكنند ، براى قلب با داشتن ريشهى بيمارىها دواء و درمانى نخواهد بود و اگر كسى [ خداوند ] كه اندوهها را بر طرف مىكند ، آنها را بر طرف نمايد بيمارى قلب طولانى مىشود تا اين كه از او و به او گله و شكايت كنند ، پس فريادى بر آورد ، سپس گفت : مرا با شكايت و گله كردن چه كار ؟ آگاه باش اگر گرفتارىام به حدى طولانى شود تا اين كه استخوانم پوسيده شود ، هيچ عضوى از اعضاى من شكوه و گله نمىكند . ذوالنّون مىگويد به او گفتم : فكر و انديشه در دل اهل رضا كوبيده و دل آنها را متمايل نموده ، پس درونِ آنها را حركت داده ، و باطنشان را از بين برده ، پس آن دو با هم اختلاف پيدا كرده ، پس به هم پيچيدند ، و لذا ما راه رضا را از ايشان با الفت به سوى او [ خداوند ] شناختيم : آن گاه خداوند بخشش به ايشان نموده و سپس حالت رضا را به آنان هديه و تحفه داد ، پس موجى در درياى دلشان افتاد و لذتى از آن برانگيخت ، نه ، بلكه از آن هيجان ، لذتها فوران كرد ، پس آن شيرينى را كه به او تحفه داده شده بود به سوى آن كس كه به او داده است ارجاع مىدهد و دلشان از درون جو پرواز مىكند ، پس چه پروازى زيباتر از دلهايى كه به سوى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 77
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٧٧