« إلىّ كم ؟ ياليل و يا نهار . تحطّان من أجلي ، وأنا غافل عمّا يراد بى ، إنّا للَّهوإنّا للَّه . »
اى شب و اى روز عمر ! تابه كى از اجل و مدت من مىكاهيد ، در حالى كه من غافل هستم و از آن چه كه از من خواسته شد ، به راستى كه ما از آن خداييم و براى خداييم .
- « يكى از دوستانش گويد : روزى دست مرا گرفت وگفت : بيا بر حال خود بگرييم ، ساعات مىگذرد و ما بر اين حال مىگذرانيم . همراه با وى به مقابر رفتيم ، چون چشمش به قبرها افتاد ، فرياد كشيد و بيفتاد و بيهوش شد ، به بالينش نشستم و گريه كردم . چون به هوش آمد پرسيد : چرا گريه مىكنى ؟ گفت به حال تو مىگريم . گفت :
« لنفسك فابكِ . »
بر خودت گريه كن .
سپس گفت :
« وانفساه ! وانفساه ! »
واى بر من ! واى بر من !
باز بيهوش شد ، دلم به حال وى سوخت ، به بالينش نشستم تا به هوش آمد ، بر خاست در حالى كه اين كلام را تكرار مىكرد :
« تلك إذاً كرّةٌ خاسرة ، تلك إذاً كرّةٌ خاسرة . »
اين اكنون بازگشت زيانبارى است ، اين اكنون بازگشت زيان بارى است .
به طرف منزل خود مىرفت و با من سخن نمىگفت تا آن كه به در خانهاش رسيد ، داخل خانه شد و در را بست ، من هم طرف خانه خود رفتم ، چيزى از اين جريان نگذشت كه از دنيا برفت . « 1 »
هامش
( 1 ) . طبقات شعرانى ، ج 1 ، ص 41 ؛ حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 6 ، ص 192 .