لِأنّنى طول ليلى هآئِم دنف * وبالنهار اقاسِى الهمّ والفِكرا
زيرا من در طول شب سرگشته و پيوسته بيمارم و در روز سختى همّ و غم و
افكار و انديشهها را بر خود هموار مىكنم .
و گفتهاند : بسيار اين دو بيت را مىخواند .
- و هم او مىگويد : روزى از من پرسيد : « ما الشكر ؟ » ؛ ( شكر چيست ؟ ) گفتم :
« أن لا يُعصى فى نِعمَه . »
آن است كه در نعمتهاى خدا ، معصيتش را نكنى .
گفت : چهقدر نيكو جواب دادى .
- باز جنيد مىگويد : با سرّى به جماعتى از مخنّثان گذشتم ، با خود گفتم : اينها كه خواهند بود ؟ ! سرّى گفت : هرگز بردل من نگذشته كه مرا برهيچ آفريدهاى مزيّتى است در همه عالم ، گفتم : حتى نه برمخنّثان گفت : حتّى بر مخنّثان .
- و نيز مىگويد : از سرّى شنيدم كه گفت :
« الفوائد ترِدّ فى ظُلَم الليل . »
فايدهها و بهرهها در تاريكى شب بر انسان وارد مىشوند .
- و همچنين مىگويد : روزى خدمتش رسيدم ، كارى به من گفت . انجام دادم ، سپس خدمتش رسيدم كاغذ پارهاى به من داد كه در آن نوشته بود :
« سمعتُ حادياً يحذو لى فى البادية ويقول : أبكى و ما يدريك ما يُبكينى ؟ أبكى حَذراً أن تفارقنى وتقطعى حبلى وتهجرينى . »
در صحرايى از چيزى كه با صداى بلند مرا صدا زد شنيدم كه مىگفت : گريه مىكنم و نمىدانى كه چه چيز مرا مىگرياند ، از ترس اين كه از من جدا شوى و ريسمانم را قطع كنى و از من دور شوى و قهر كنى ، مىگريم .
- آوردهاند كه روزى كسى سلامِ پيرى را از كوه لُكام « 1 » به وى رسانيد . سرّى گفت : او
هامش
( 1 ) . لُكام / لكّام : كوهى مشرف بر انطاكيّه و مصيصه و طَرَطوس واقع در كشور تركيه و سوريّه .