- شخصى همراه با دوستش بر وى داخل شد ، در حالى كه بر روى خاك نشسته بود .
به رفيقش گفت :
« هذا رجل زاهد . »
اين مرد زاهدى است .
داود گفت :
« إنّما الزاهد مَن قَدر فترَك . » « 1 »
همانا زاهد [ واقعى ] كسى است كه بتواند و آن گاه رها كند .
- كسى به وى گفت :
« أوصِنى . قال : أقلِل معرفة الناس قلتُ : زدنى . قال : إرض باليسير من الدنيا مع سلامة الدّين ، كما رضى أهل الدنيا بالدنيا مع فساد الدّين ، قلتُ : زدنى . قال :
إجعل الدنيا كيوم صُمتَه ، ثمّ أفطِر على الموت . »
مرا سفارش كن ، گفت : شناخت مردم را كم كن [ يعنى : كم ارتباط بامردم داشته باش تا تو آنهارا كمتر بشناسى ، وايشان نيز كمتر تو را بشناسند ] . گفتم : زيادتر بگو ، گفت : باسلامتى دين به اندك دنيا خشنود باش ، همان گونه كه اهل دنيا با فساد دين ، به دنيا خرسند هستند ، گفتم : زيادتر بگو ، گفت : دنيا را [ در نظر خود ] مانند روزى كه روزه مىگيرى حساب كن ، سپس بر مرگ افطار كن .
- مردى از بستگان وى ، وصيتى از او خواست . وى شروع به گريه كرد و سپس گفت :
« يا أخى ! إنّما الليل والنهار مراحلُ تنزل بالنّاس مرحلةً مرحلةً ، حتّى تنتهى بهم ذلك إلى آخر سفرهم ، فإن استطعتَ أن تقدّم فى كلّ يوم مرحلةً زاداً لما بين يديه ، فافعل ، فإنّ انقطاع السفر عن قريب ما هو والأمر أعجل من ذلك فتزوّد لسفرك ، واقض ما أنت قاض من أمرك ، فكأنّك بالأمر قد بغتك ، إنّي لا أقول هذا
هامش
( 1 ) . كنايه از اين كه : من از ناتوانى زاهدم ، وزاهد واقعى نيستم .