تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
باب و گشايشى براى وى حاصل نگشت . روزى در صحن اميرالمؤمنين - عليه السّلام - در كنار ايوان يكى از حجرات صحن شريف سر به گريبان تفكّر فرو برده بود كه ديد پرنده‌اى بر زمين نشست ، نان خشكى را كه در آن ايوان افتاده بود قدرى منقار زد و رفت و اين كار چند مرتبه تكرار شد ، پس از ساعتى آخوند نظر مىكند و مىبيند آن حيوان ، تمام نان خشك را خورده است . به خود متوجّه مىشود و مىگويد : اين درسى است براى تو ؛ آن حيوان استعداد خوردن آن نان را در يك مرتبه نداشت ، اما در اثر جدّيت همه آن را كم كم خورد و برد . - مردى از اراذِل نجف بود كه همه از دست شرارت‌هاى وى در ناراحتى بسر مىبردند . اتفاقاً روزى شيخ از حرم مرتضوى مراجعت مىكرد ، نزديك دربى كه به طرف منزل ايشان مىرفته رسيد و يك باره چشمش به آن مرد افتاد كه در ميان صحن بود . از مسير بازگشت منحرف شد و نزديك وى آمد و گفت : هنوز وقت آن نشده كه توبه كنى ؟ آن مرد پيش مىآيد و مىگويد : شيخ چه مىگويى ؟ شيخ مىگويد : مىگويم وقت آن نشده كه توبه كنى ؟ آن مرد همين كه اين كلام را مىشنود نعره‌اى مىكشد و بر زمين مىافتد ، سپس بر مىخيزد و به حرم مشرّف مىشود ، چون به ايوان حرم مىرسد ، باز نعره‌اى مىزند و مىافتد ، اين بار وقتى به سراغش مىروند ، مىبينند كه جان داده است . - يكى ديگر از افراد ناباب نجف به نام عَبْدِ فرّار كه خيلى شرور بود و مردم از او واهمه و ترس فراوان داشتند ، روزى وارد صحن مطهّر اميرالمؤمنين - عليه السّلام - مىشود و نزديك مرحوم آخوند - رحمه‌اللَّه - كه در يكى از حجرات صحن مطهّر نشسته بود مىرسد و مىايستد . آخوند از او مىپرسد : اسمت چيست ؟ مىگويد : من را نمىشناسى ؟ من عبد فرّار هستم . آخوند مىفرمايد : « أمن اللَّه فررتَ أم مِن رسوله ؟ » از خدا فرار كرده‌اى يا از رسول خدا ؟