گفتم : مصاحبت من را مىخواهى ؟ گفت : اى خوّاص ! خام طمعى مكن ، من از آنان نيم كه مرد جويم ، من آنم كه فرد جويم . « 1 »
( 1048 ) جاريه مجهوله
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 قمرى - گويد : وقتى به عزم حج از مصر حركت كردم ، در يكى از بيابانها تشنگى بر من غالب شد ، قبيله بنى مخزوم نزديك بود ، خود را به آن جا رسانيدم تا رفع تشنگى و خستگى نمايم . در راه عبورم به خيمهاى افتاد ، ديدم دختركى زيبا تنها نشسته و بعضى ابيات مىخواند ، از سنّ آن دختر و خواندنِ اشعار با صداى بلند كه با حالت او مناسب بود ، تعجّب كردم ، نزديك رفته و گفتم : مگر تو را حيايى نيست كه با بودن نامحرم اين گونه اشعار مىخوانى ؟ روى به من كرد و گفت :
إنّى شربتُ بكأس الحبّ مسرورةً * فأصبحتُ اليوم فى حبّ مولاى مخمورةً
همانا ظرف محبت را با خوشحالى نوشيدم ، پس صبح كردم امروز در حال خمارى در
محبت مولايم .
چون اين الفاظ از وى شنيدم ، حالم متغيّر شد . گفتم : مرا وصيّتى كن . گفت :
« يا ذا النّون ! عليك بالسّكوت ، والرّضا من الدّنيا بالقوت ، حتّى تزور فى الجنّة الحىَّ الّذى لايموت . »
اى ذواالنون ! بر تو باد به سكوت و خشنودى از دنيا به خوراكى تا اين كه در بهشت ، خداوند زندهاى را كه نمىميرد زيارت كنى .
گفتم : در اين جا آبى هست تا رفع تشنگى كنم ؟ گفت : اينك تو را راهنمايى كنم به آبى گوارا ، گويا گمان كردى آن آب ، آب چشمهاى است ؟ گفتم : بلى . گفت : خداوند
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال خوّاص .