فرستادم ، تا قبرم را آباد كنم ؛ زيرا وقتى قبر آباد نباشد نمىتوان در آن ايستاد .
شقيق گفت : بر تو باد به اين امور ششگانه كه به علم ديگرى نياز ندارى .
- كسى از وى پندى خواست ، گفت : طمع از خلق ببُر ، تا ايشان نيز از تو ببرند ؛ و در پنهان ميان خود و خدا نيكى كن ، تا خداوند آشكارا حرمت تو بدارد و هر جا كه بنشينى ؛ خدمت خالق خود كن ، تا خلق تو را خدمت كنند .
- حاتم از كسى چيزى قبول نمىكرد . گفتند : چرا قبول نكنى ؟ گفت : زيرا در گرفتن ذُلّ خود و عزّ او مىبينم ، و در نگرفتن عزّ خود و ذُلّ او . « 1 » حكايت
- چون به بغداد آمد ، به خليفه گفتند : زاهد خراسان آمده است . خليفه وى را خواست .
چون حاتم وارد بر خليفه شد گفت : « سلام عليك أيّها الزّاهد ! » خليفه گفت : من زاهد نيستم كه دنيا زير فرمان من است ، زاهد تويى ! حاتم گفت : خير ، زاهد تويى كه به اندك قناعت كردهاى ، خدا مىفرمايد :
مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ
« 2 » ؛ ( برخوردارى [ از اين ] دنيا اندك . ) نه من كه به دنيا و عقبى سر فرود نيارم .
- زنى نزد وى آمد تا مسألهاى پرسد ، بادى از وى خارج شد ، خجل گشت . حاتم گفت : صداى خود را بلند كن نمىشنوم . زن گمان كرد گوش وى نمىشنود . به هر صورت مسأله را جواب داد ، و تا آن زن زنده بود ، خود را كر نشان مىداد .
گفتار
- پرسيدند : چه آرزو دارى ؟ گفت : عافيت . پرسيدند : اين عافيت نيست كه در همه روزها دارى ؟ گفت : عافيتِ روز من ، آن است كه در وى [ آن ] عاصى نشوم خداى تعالى را .
هامش
( 1 ) . اين مطلب را به طريقى ديگر نيز ذكر كردهاند : بزرگى به وى چيزى فرستاد قبول كرد . گفتند : چرا قبول كردى ؟ گفت : زيرا در گرفتن ذلّ خود و . . .
( 2 ) . سورهى نساء ، آيهى 77 .