تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
كمالاتش بهره‌مند گردم . براى ديدن وى به قصد آن كوه بيرون شدم ، چون به آن مكان رسيدم ، هر چند جستجو كردم وى را نيافتم . از جماعتى اهل عبادت جوياى وى شدم ، اما آنان مرا ملامت كردند و گفتند : از چون تو دانشمندى دور است كه تركِ عقلا گفته و سراغ مجانين‌گيرى . گفتم : مرا به منزل او راهنمايى كنيد كه از ديدار او غرضى دارم . گفتند : اكنون در فلان صحراست . چون به آن جا رسيدم ، از دور زنى را بر روى سنگ بزرگى نشسته ديدم ، در حالى كه گريه مىكرد ، و به آواز حزين مىخواند :
يا ذا الّذى أنس الفؤاد بذكره ! * أنت الّذى ما إن سواك أريد
اى كسى كه دل‌ها به ذكرش انس گرفته ، تو آن كسى هستى كه غير تو را نمىخواهم . نزديك شدم و به او سلام كردم . جواب سلام مرا داد ، آن‌گاه گفت : اى ذوالنّون ! تو را چه شده كه به طلب ديوانگان برخواسته‌اى ؟ گفتم : مانند تويى ديوانه است ؟ گفت : اگر نه آن است كه ديوانه‌ام ، چرا مرا به اين نام مىخوانند ؟ گفتم : چه چيزى باعث اين امر شده است ؟ گفت : « يا ذا النّون ! حبّه جنّنى ، و شوقه هيمنى ، و وجده أقلقنى ؛ لِأنّ الحبّ فى القلب ، والشّوق فِى الفؤادِ ، والوجدفى السّرّ » اى ذوالنّون ! محبت او مرا ديوانه كرده و شوقش متحيّرم كرده و يافتنش مرا مضطرب كرده است ؛ زيرا محبت در قلب و شوق در نور قلب و يافتن در باطن است . گفتم : مگر فؤاد غير از قلب است ؟ گفت : بلى ، فؤاد نور قلب است ، و سِرّ نور فؤاد « فالقلب يحبّ ، والفؤاد يشتاق ، والسّرّ يجد . » ؛ ( پس قلب دوست دارد و نور قلب اشتياق پيدا مىكند و باطن مىيابد . ) گفتم : چه چيز در آن حال موجود مىشود ؟ گفت : حقّ . گفتم : چگونه ؟ گفت : « يا ذا النّون ! وجدان الحقّ بلا كيف ، إن كنتَ بالوجد موجوداً فلا وجدت نفسى وجودك إلّابعد موجودى . »
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 13 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)