- اعرابىايى را در طواف ديدم ، با بدنى ضعيف و لاغر . گفتم : تو محبّى ؟ گفت : بلى .
گفتم : محبوب تو ، به تو نزديك است يا دور ؟ گفت : نزديك . گفتم : موافق است ، يا مخالف ؟ گفت : موافق . گفتم : سبحان اللَّه ! محبوب تو به تو قرين و موافق ، تو بدين زارى و ضعيفى ؟ گفت : اى بطّال ! ندانستهاى كه عذاب موافقت ، هزار بار سختتر است از عذاب بُعد و مخالفت .
- در يكى از سفرها ، زنى زيبا و شوريده را ديدم ، گفتم : اى زن ! تو را صاحبِ درد و پريشان حال مىبينم ، از چه روى اينگونهاى ؟ رنگش متغيّر و آب از ديدگانش سرازير شد . گفت : اى جوان ! تو را با اين كار چه كار است ؟ گفتم : نه آخر محبّت را نهايتى است .
گفت : اى بطّال ! محبّت را نهايتى نيست . گفتم : چرا ؟ گفت : از بهر آن كه حضرت محبوب را نهايتى نباشد . گفتم : حبيب در محبّت الم يابد ؟ گفت : حبيب نيست آن كه از محبوب الم يابد و خود را به محبت او مشهور گرداند .
- در سفرى در صحراى پر از برف ، گبرى را ديدم ، دامن خود به سر انداخته و دانه مىپاشيد . گفتم : اين چه كار است ؟ گفت : مرغان هوا امروز دانه پيدا نمىكنند ، مىپاشم تا ببرند ، و خدا بر من رحمت آرد . گفتم : دانهاى كه بيگانه پاشد كى پذيرند ؟ گفت : اگر نپذيرند ، بينند ، اين مرا بس باشد .
پس از مدتى به حجّ رفتم و آن گبر را ديدم كه عاشق آسا طواف مىكند ، چون مرا ديد گفت : ديدى كه بديد و پذيرفت و مرا آشنايى داد و آگاهى بخشيد و به خانه خود برد .
چون اين شنيدم ، با خداى تعالى در مناجات شدم : اى كه به مشتى ارزن ، گبرى چهل ساله را به خود راه مىدهى ، ارزان مىفروشى ! شنيدم كسى مىگويد : حق تعالى هر كه را خواند ، نه به علّت خواند ؛ و هر كه را راند ، نه به علّت راند ، تو اى ذوالنّون ! فارغ باش كه كارِ
فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ
« 1 » ؛ ( مگر آن چه پروردگارت بخواهد . ) با قياس و عقل تو درست نيايد .
هامش
( 1 ) . سورهى هود ، آيهى 107 .