تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
حكايت « 1 » - نقل است كه سبب تنبّه ذوالنّون آن بود كه شنيد : در محلّه‌اى عابدى است ، عازم زيارت او شد ، وى را به درختى آويخته يافت ، كه با خود مىگفت : اى تنِ من ! با من مساعدت كن و گرنه اين چنين بگذارمت ، تا از گرسنگى بميرى ! چون گريه بر ذوالنّون غالب شد ، عابد آواز گريه‌اش را شنيد ، گفت : كيست كه رحم مىكند بر كسى كه شرمش اندك و جرمش بسيار است ؟ ذوالنّون مىگويد : نزد وى رفتم و سلام كردم . پرسيدم : اين چه حالت است ؟ گفت : اين تن با من قرار نمىگيرد در طاعت حق و با خلق آميختن مىخواهد . ذوالنّون مىگويد به وى گفتم : پنداشتم خونِ مسلمانى ريخته‌اى يا گناهى كبيره كرده‌اى ! گفت : تو نمىدانى چون با خلق آميختى ، همه چيز از آن پديد آيد . گفتم : زاهد بزرگى هستى . جواب داد : مىخواهى از من زاهدتر هم ببينى ؟ گفتم : آرى . گفت : به بالاى اين كوه برو . بالا رفتم ، شخصى به وضع عجيبى ديدم ، او هم مرا به زاهدتر از خود رجوع داد . در اثر ديدن اين امر و امور ديگر ، حال تنبّهى براى من حاصل شد . - از وى نقل است كه گفت : سى سال خلق را دعوت كردم ، يك كس به درگاه خدا آمد آن طورى كه بايد . روزى پادشاه زاده‌اى با جلالت تمام مىگذشت ، و من مىگفتم : هيچ كس احمق‌تر از شخص ضعيفى نيست كه با قوى پنجه نرم كند . آن پادشاه زاده آمد و گفت : اين چه سخن است ؟ گفتم : بشرِ ضعيف ، مخلوقى است ، با خداى قوى در مىافتد . جوان رنگش تغيير كرد و رفت ، روز ديگر آمد و پرسيد : راه به خداى چيست ؟ گفتم : دو طريق است : يكى كوچك ، و يكى بزرگ . اگر طريق اوّل مىخواهى ، ترك گناه ، ترك دنيا و ترك شهوت كن ؛ و اگر طريق دوم خواهى ، ترك ما سوى اللَّه ، و دل از همه كس گسيختن . جوان گفت : غير از طريق دوم اختيار نكنم . روز ديگر آمد و در طريق سلوك قدم گذاشت ، تا آن كه به كمالات نفسانى نايل گشت .
هامش
( 1 ) . ذوالنّون عده‌اى از عبّاد و صالحين و ابرار را ديده است ، در اين‌جا تنها چند نفر از آن‌ها را ذكر مىشود بقيّه را در ابواب مناسب خواهد آمد .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 318 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)