خواست . مادر گفت : اجازه مىدهم ، به شرط آن كه بيش از نيم روز توقّف نكنى و چنان چه رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - نبودند بيش از مقدارى كه گفتم ، بيشتر نمانى و مراجعت نمايى . اويس به مدينه آمد ، اتّفاقاً رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - در خانه نبود ، پس از چند ساعت مراجعت نمود . چون رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - به خانه بازگشتند ، پرسيدند : اين نور كيست كه در اين خانه مىنگرم ؟ گفتند : شتربانى به نام اويس در اين خانه آمد و بازگشت . حضرت فرمود : در خانه ، اين نور را به جا گذاشت و رفت .
- ابن حيّان مىگويد : چون مقام و منزلت اويس را شنيدم ، مرا اشتياق ديدارش در دل افتاد . به كوفه آمدم و در جستجوى وى بودم . روزى در كنار فرات او را با نشانىهايى كه داده بودند يافتم در حالى كه وضو مىساخت و جامه مىشست . سلام كردم ، جواب را داد و سپس نگاهى به من كرد . خواستم دستش را بگيرم ، امتناع كرد . گفتم :
« رحمك اللَّه يا اويس ! و غفرلك ! »
اى اويس ! خدا تو را رحمت كند و بيآمرزد .
از محبّت وى و ناتوانى كه بر او غالب شده بود به گريه افتادم ، اويس نيز بگريست و گفت :
« حيّاك اللَّه يا هرم ابن حيّان ! »
اى هرم بن حيّان ! خداوند تو را زنده بدارد و عمرت را افزون گرداند !
چه چيزى تو را اين جا ، و چه كس تو را به من راهنمايى نمود ؟ گفتم : نام من و پدر من از كجا دانستى ، با آن كه تا به حال مرا نديده بودى ؟ گفت :
« نبّأنى العليم الخبير . »
خداوند آگاه كاردان مرا آگاه نمود .
گفتم : مرا حديثى از رسول - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - بگو . گفت : وى را نيافتهام ، اما اخبار حضرتش را از ديگران شنيدهام ، ولى خوش ندارم محدّث و مُفتى باشم ، مرا خود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 227
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٢٧