« دخلتُ إلى سوداء نيل مصر ، فجآءنى اللّيل ، فقمتُ بين زروعها ، فإذاً أنا بإمرَةَ سَودآءَ ، قَد أقبَلَت إلى سنبلة ، فَفَرَكَتها ، ثمّ امتنعَت عَلَيها ، فتبرّكتها وَ بَكَت ، و هى تقول : يا من بذره حَبّاً يابساً فى أرضه ، و لم يكُ شيئاً ، أنت الّذى صيّرتَه حشيشاً ، ثمّ أنبتَه عوداً قآئماً بتكوينك ، و جعلتَ فيه حبّاً متراكباً ، و دوّرتَه فكونته ، و أنتَ على كلّ شىءٍ قدير . »
به سياهى و كشتزارهاى اطراف رود نيل مصر رفتم . شب فردا رسيد ، و من ميان كشتزارهاى آن ايستاده بودم كه ناگهان زنى سياه را ديدم كه به سوى خوشهاى پيش آمد و آن را از پوست جدا نمود سپس آن را رها كرد و گريست و در حال گريه مىگفت : اى كسى كه گندم را به صورت دانهاى خشك در زمينات رويانيدى ، در حالى كه چيزى نبود ، تو بودى كه آن را گياه گردانيدى ، سپس با هستى بخشى خويش آن را به صورت چوبى خشك رويانيدى و در آن دانههاى متراكم و انباشته قرار دادى و آن را به شكل دايره خلق گردانيده و خلقش نمودى ، و به راستى كه تو بر هر چيز توانايى .
« و قالت : عجبتُ لمن هذه مشيّته كيف لايُطاع ؟ و عجبتُ لمن هذا صنعه كيف يُشتكى ؟ فدنوتُ منها فقلتُ : مَن يشكو أملَ المؤمِّلين ؟ فقالت لى : أنتَ يا ذا النّون ! إذا اعتللتَ ، فلا تجعل علّتك إلى مخلوق مثلك ، واطلُب دواءك ممّن ابتلاك ، و عليكالسّلام ! لاحاجةَ لى فى مناظرة الباطلين . ثمّ أنشأت تقول :
و نيز گفت : در شگفتم كسى را كه خواسته و مشيّتش چنين است چرا بندگى و اطاعتش نمىكنند . تعجب مىكنم از كسى كه ساختهى او چنين است چرا مورد گله و شكايت قرار مىگيرد ؟ ذوالنّون مىگويد : به او نزديك شده و گفتم : چه كسى مانند افراد آرزومند شكايت مىكند ، گفت : تو ، اى ذوالنّون ! وقتى مريض شدى ، بيمارى خود را نزد مخلوقى مانند خود بازگو مكن و دواى خود را از كسى كه تو را مبتلا نمود بجوى و سلام بر تو باد ! و نيازى به بحث كردن با تن آسايان و
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 193
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٣