تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
چون الف آراسته‌ى مجلسى * هيچ ندارى چو الف مفلسى كار به دولت ، نه به تدبير ماست * تا به جهان ، دولت روزى كه راست مرد ز بىدولتى افتد به خاك * دولتيان را به جهان ، در چه باك
زنده بود طالع دولت پرست * بنده‌ى دولت شو ، هر جا كه هست مُلك به دولت ، نه مجازى دهند * دولت كس را ، نه مجازى دهند گِرد سرِ دولتيان چرخ ساز * تا شوى از چرخ زدن بىنياز گر درِ دولت زنى افتاده شو * از گره كار جهان ساده شو ساده دل است آب ، كه دلخوش رسيد * وز گره‌اى ، عود بر آتش رسيد پيرو دل باش و مده دل به كس * خود تن تو ، زحمت راه تو بس جمله‌ى عالم تو گرفتى ، رواست * چون بگذارى ، طلبيدن چراست ؟ حرص بهل ، كو ره طاعت زند * گردن حرص تو ، قناعت زند مركز اين گنبد فيروزه رنگ * بر تو فراخ است ، بر انديشه تنگ يا مكن انديشه ، به چنگ آورش * يا به يك انديشه ، به تنگ آورش اى ز خدا غافل و از خويشتن ! * در غم جان مانده و در رنج تن اين من و من ، كو كه در اين قالب است * هيچ مگو جنبش او ، تا لب است چون خَم گردون ، به جهان در مپيچ * آن چه نه آن تو ، به آن در مپيچ خانه پر از دزد ، جواهر بپوش * باديه پر غول ، به تسبيح كوش غارتيانى كه رهِ دل زنند * راه به نزديكى منزل زنند ترسم از آن شب كه شبيخون كنند * خوارت از اين باديه ، بيرون كنند دشمن خُرد است ، بلايى بزرگ * غفلت ازو هست ، خطايى بزرگ صحبت اين خاك تو را خوار كرد * خاك ، چنين تعبيه بسيار كرد بَرْ پَرْ از اين دام كه خونخواره‌اى است * زيركى ، از بهر چنين چاره‌اى است جهد بر آن كن ، كه وفا را شوى * خود نپرستى و خدا را شوى
خاك دلى شو ، كه وفايى در او است * وز گِل انصاف ، كيايى در او است