من كه از اين شب ، صفتى كردهام * آن صفت از معرفتى كردهام
شب صفت پردهى تنهايى است * شمع در او گوهر بينايى است
عود و گلابى كه در او بسته شد * ناله و اشك دو دل خسته شد
و آن همه خوبى كه در آن صدر بود * نور خيالات شب قدر بود
قدر دل و پايهى جان يافتن * جز به رياضت ، نتوان يافتن
سيم طبايع به رياضت سپار * زرّ طبيعت ، به رياضت برآر
تا ز رياضت به مقامى رسى * كَت به كسى دركشد اين ناكسى
توسنى طبع چو رامت شود * سكهى اخلاص به نامت شود
خيز و بساط فلكى در نورد * زآن كه وفا نيست در اين تخته نرد
نقش مراد از در وصلش مجوى * خصلت انصاف ، ز خصلش مجوى
خلوت خود ساز ، عدم خانه را * باز گذار اين ده ويرانه را
خيز و وداعى بكن ايّام را * از پس دامن فكن اين دام را
مملكتى بهتر از اين ساز كن * خوشتر از اين حجره ، درى باز كن
تا نكنى جاى قدم استوار * پاى منه در طلب هيچ كار
در همه كارى كه گرايى نخست * رخنهى بيرون شدنش كن درست
شرط بود ديده به ره داشتن * خويشتن از چاه نگهداشتن
رخنه كن اين خانهى سيلاب ريز * تا بودت فرصت راه گريز
اى شده خشنود به يك بارگى ! * چون خر و گاوى به علف خوارگى
فارغ از اين مركز خورشيد گَرد * غافل از اين دايرهى لاجورد
از پى صاحب خبران است كار * بى خبران را ، چه غم از روزگار ؟
بر سر كار آى ، چرا خفتهاى ؟ * كار چنان كن كه پذيرفتهاى
مست چه خسبى ؟ كه كمين كردهاند * كارشناسان ، نه چنين كردهاند
اى چو الف ، عاشق بالاى خويش * الف تو با وحشت سوداى خويش
گر الفى ، مرغ پرافكنده باش * ورنه چو بىحرف ، سرافكنده باش