تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
من كه از اين شب ، صفتى كرده‌ام * آن صفت از معرفتى كرده‌ام شب صفت پرده‌ى تنهايى است * شمع در او گوهر بينايى است عود و گلابى كه در او بسته شد * ناله و اشك دو دل خسته شد و آن همه خوبى كه در آن صدر بود * نور خيالات شب قدر بود قدر دل و پايه‌ى جان يافتن * جز به رياضت ، نتوان يافتن سيم طبايع به رياضت سپار * زرّ طبيعت ، به رياضت برآر تا ز رياضت به مقامى رسى * كَت به كسى دركشد اين ناكسى
توسنى طبع چو رامت شود * سكه‌ى اخلاص به نامت شود خيز و بساط فلكى در نورد * زآن كه وفا نيست در اين تخته نرد نقش مراد از در وصلش مجوى * خصلت انصاف ، ز خصلش مجوى خلوت خود ساز ، عدم خانه را * باز گذار اين ده ويرانه را خيز و وداعى بكن ايّام را * از پس دامن فكن اين دام را مملكتى بهتر از اين ساز كن * خوش‌تر از اين حجره ، درى باز كن تا نكنى جاى قدم استوار * پاى منه در طلب هيچ كار در همه كارى كه گرايى نخست * رخنه‌ى بيرون شدنش كن درست شرط بود ديده به ره داشتن * خويشتن از چاه نگهداشتن رخنه كن اين خانه‌ى سيلاب ريز * تا بودت فرصت راه گريز اى شده خشنود به يك بارگى ! * چون خر و گاوى به علف خوارگى فارغ از اين مركز خورشيد گَرد * غافل از اين دايره‌ى لاجورد از پى صاحب خبران است كار * بى خبران را ، چه غم از روزگار ؟ بر سر كار آى ، چرا خفته‌اى ؟ * كار چنان كن كه پذيرفته‌اى مست چه خسبى ؟ كه كمين كرده‌اند * كارشناسان ، نه چنين كرده‌اند اى چو الف ، عاشق بالاى خويش * الف تو با وحشت سوداى خويش گر الفى ، مرغ پرافكنده باش * ورنه چو بىحرف ، سرافكنده باش