وى فوراً جواب داد :
إذا كنتَ فيما ليس بالوصف فانياً * فوقتُك فى الأوصاف عندى تحيّرٌ
اگر در آن چه در وصف نيايد فانى هستى ، وقت و حالت تو در اوصاف در نزد
من تحيّر و سرگشتگى است .
- هميشه در دست تسبيحى داشت . پرسيدند ؟ « تستجلب الذّكر ؟ » ؛ ( ياد خدا را به سمت خود مىكشى ؟ [ خدا را ياد مىكنى ؟ ] ) گفت : خير ، « أستجلب الغفلةَ » ؛ ( غفلت و نسيان را از خود بيرون مىكشم . )
- از او پرسيدند : دليل بر خدا چيست ؟ گفت : هم خداى تعالى . گفتند : پس حال عقل چيست ؟ گفت : عقل ، عاجزى است ، و عاجز ، دلالت نتواند كرد جز بر عاجزى چون خود .
شعر
- كادت سرآئرُ سرّى أن تُسرَّ بها * أوليتَنى من سرورٍ لاأسمّيه
نزديك است كه خفاياى باطنم اسرارم را افشاء و فاش كند ، يا كاش كه از
خوشحالى نام محبوبم را نمىبردم .
فصاح للسّرّ سرٌّ منك يرقبه * كيف السّرورُ بسرّ دون مبديه ؟
پس سرّى از سوى تو در حالى كه منتظر آن بود ، به سرّ و درونم فرياد برآورد كه :
چگونه با سرّى بدون ظاهر كنندهى آن [ حضرت حق ] خوشحال و شادمان
[ هستى ؟ ]
فظلَّ يلحظه سرّاً ليلحظه * والحقُّ يلحظنى إلّااراعيه
پس باطن من پيوسته او را ملاحظه مىنمايد و به او توجّه دارد تا اين كه
نگريست تا او مرا بنگرد و حال آن كه حق مرا مىنگرد كه چرا من مراعاتش
نمىكنم .