چون كند خانه خالى از اغيار * آنگهى عشق با خود آغازد
آغاز جهان ببين چه چيز است * بنگر كه چه باشدش سرانجام
خُرّم دل آن كه از لب يار * جام مى ناب مىكند وام
باغى است جهان ز عكس رويت * خرّم دل آن كه در تماشاست
در باغ همه رخ تو بيند * از هر ورقِ گل آن كه بيناست
جان كه يك ذرّه اندُه تو بيافت * در طربخانهى سرور افتاد
از بهشت رخ تو بىخبر است * تن كه در آرزوى حور افتاد
آن را كه غمت ز در براند * بختش هم در بدر دواند
و آن را كه عنايت تو ره داد * جز بر در تو رهى نداند
و آن را كه قبول عشقت افتاد * جان را بدهد ، غمت ستاند
هر كه او دعوىِّ مستى مىكند * آشكارا ، بت پرستى مىكند
هر كه از خاك درش رفعت نيافت * لاجرم سر سوى پستى مىكند
تا تو در بند خويشتن مانى * كى تو را نزد دوست بار بود
نبود عاشق آن كه جويد كام * عشق را با غرض چه كار بود ؟ !
عاشق آن است كه نخواهد هيچ * ور همه خود وصالِ يار بود
اندر اين ره هر كه او يكتا شود * گنجِ معنى در دلش پيدا شود
جز جمال خود نبيند در جهان * اندرين ره هر كه او بينا شود
هر كه دل بر نيستىّ خود نهاد * در حريم هستى او تنها شود
از مسمّا هر كه يابد بهرهاى * فارغ و آسوده از اسما شود
ور كند گم ، صورتِ هستىّ خويش * صورت او جملگى معنا شود
صورتت چون شد حجاب راه تو * محو كن تا سيرتت زيبا شود « 1 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ، شمارهى 574 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 258 ؛ رياض العارفين ، ص 163 .