مىگفت : حاصل معناى شعر آن است كه : او - جلّوعلا - در مقام عزّ شامخ خود ، غير خود را نبيند و ادراك ننمايد ، و از خود خارج نشود ، كه اين علّتِ عدم اشياء است در آن مقام منيع ؛ پس چگونه عقل ، فضلًا من غيره ، تواند به آن مقام منيع رسد ، و حال اين كه فناء و اضمحلال آنها ، قبل از وصول به آن مقام خواهد بود ؟ !
- « قال علىُّ بنُ الحسين - عليهماالسّلام - : « واستعلى ملكُك علوّاً سقطت الأشيآءُ دون بلوغِ أمده ، و لا يبلغ أدنى ما استأثرت به من ذلك أقصى نعتِ النّاعتين . ضلّت فيك الصّفاتُ ، و تفسّخت دونك النّعوتُ ، و حارت فى كبريآئك لطائفُ الأوهام . »
علىّ بن حسين - عليهماالسّلام - فرمود : [ خداوندا ! ] سلطنت و فرمانروايى تو آنچنان بلند است كه همهى اشياء را كه بر مالكيتهاى ديگران برترى جسته ، اشياء و موجودات را قبل از رسيدن به نهايت خود نابود مىكنى ، آخرين صفت توصيف كنندگان به كمترين امورى كه براى خودت برگزيدهاى ، نمىرسد . صفات در تو گم شده است و آنها نزدت از هم پاشيده ، وهمها و فكرهاى ظريف در بزرگى تو سرگردانند .
- « فلا يدركه إلّاهو ، و لا يعلم ما هو إلّاهو . »
پس او را درك نمىكند مگر خودش ، و آن چه را كه هست غير او نمىداند .
مناجات
- بار خدايا ! لبيك و سعديك ! اگر جان گيرنده تو باشى ، آن كس كه جان ندهد كيست ؟ ما هم با تو مىخواهيم تو را بشناسيم ، و با تو مىخواهيم تو را ببينيم ؛ پس بينندهى تو ، غير تو نخواهد بود و شناسندهى تو ، غير تو نخواهد بود .
- « بك عرفتُك ، و أنتَ دللتَنى عليك و دعوتَنى إليك ، و لولا أنت ما [ لم ] أدرِ ما أنت . »
[ خداوندا ! ] تو را به تو شناختم و تو بودى كه مرا بر خودت راهنمايى نموده و به سوى خود خواندى و اگر تو نبودى نمىدانستم كه چيستى . « 1 »
هامش
( 1 ) . طبقات اعلام الشيعه ( نقباء البشر ) ، ص 87 ، شمارهى 203 .