بودند ، وى هم در ميان ايشان بود . كسى از حاضرين اين اشعار را مىخواند :
أعاذلتى ! اقصرى * كفى بمشيبى عَذل
اى خانمى كه مرا سرزنش مىنمايى ! پيرىام براى ملامت و سرزنش من كافى
است .
شبابٌ كأن لم يكن * و شيبٌ كأن لم يزل
گويا جوانى نداشتم و گويى كه پيرى هميشگى است .
و حقِّ ليالى الوصال * و آخرُها و الأوّل
سوگند به حقّ شبهاى وصال ، و آخر و اوّل آنها .
و صفرةِ لون المحبّ * عند استماع العذل
و [ سوگند به ] زردىِ رنگ عاشق ، هنگام شنيدن سرزنش [ سرزنش كنندگان ] .
لئن عاد عيشى بكم * حلا العيشُ لى و اتصل
اگر زندگى با شما و در كنار شما بازگردد در آن صورت برايم شيرين ، و پيوسته
خواهد بود .
تمام حضار از شنيدن اين اشعار منقلب شدند ، اما احمد در ميان ايشان از خود بيرون شد . چون او را حركت دادند ، جان تسليم جان آفرين و معشوقش كرده بود . پس از غسل و كفن بر وى نماز خوانده ، به خاكش سپردند . « 1 »
( 511 ) عزّالدّين ، احمد بن ابراهيم فاروقى واسطى « 2 »
هامش
( 1 ) . طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 285 .
( 2 ) . فاروقى : منسوب به : 1 . جدّ به نام فاروق ؛ 2 . روستايى به نام فاروق از توابع اصْطَخْر فارس ؛ واسِطى : منسوب به واسِط : 1 . شهرى معروف واقع در فيما بين بصره و كوفه ؛ 2 . واسِط رَقَّه ، روستايى واقع در غرب فرات روبروى شهر رقّه .