- « لفلحُ [ لقدح ] الجبال بالإبَرِ أيسرُ من إخراج الكِبر من القلوب . »
بىگمان شكافتن [ كندن ] كوهها با سوزن ، از خارج كردن كبر و خود بزرگ بينى از دلها آسانتر است . « 1 »
( 486 ) شيخ ابو محيى بن شافع
عارفى ربانى و فوق العاده در معنويّت و تربيت سالكين و صاحب كرامت است .
اهل مغرب « 2 » از گفتار و نورانيّت و معنويتش بهره مىبردند . ابومدين ، شعيب مغربى - متوفى به سال متجاوز 580 - وى را زيارت نمود . در بدايت حال ، 15 سال در بيابان زندگى مىنمود و از ميوه و برگ درختان استفاده مىكرد و حيوانات وحشى و طيور با وى مأنوس بودند .
گفتار
- « كلُّ حقيقة لأتمحو أثرَ العبد و رسومَه ، فليست بحقيقة . »
هر حقيقتى كه اثر بنده و نشانههاى يادبودهاى او را از بين نبرد ، حقيقت نيست .
- « من طلب الحقَّ من جهة الفصل وصل إليه ؛ و من يكن بالأحد لم يكن بأحد . »
هر كس حق تعالى را از جهت جدايى و دل كندن و نديدن مخلوقات طلب نمايد به او مىرسد و هر كس ، كسى باشد [ و خود را چيزى به حساب آورد ] كسى نخواهد بود . « 3 » - « أنفعُ الكلام ما كان إشارةً عن مشاهدة ، أو نباءً عن حضورٍ . »
سودمندترين سخنها سخنى است اشاره و خبر از مشاهده و يا خبرى مهمّ از مقام حضور باشد .
هامش
( 1 ) . همان ، ج 10 ، ص 225 و 112 .
( 2 ) . مغرب : اين واژه در اصطلاح جغرافياى بلاد اسلامى ، مغرب كشورهاى شمال آفريقا ، تونس ، الجزاير ، ليبى و مراكش ( مغرب كنونى ) را شامل مىشود .
( 3 ) . كنايه از اين كه : هر كس از خودش فانى نشود ، پى به حقيقت خويش نخواهد برد .