سحر خيزى گزين اى دل ! چو صبح دولتت بايد * به شب معشوق بيدار است ، شب خفتن تو را عار است
جمال حق اگر جويى به مرآت دل صافى * به شب با عشق خو مىكن ، كه در شب وصل ديدار است
سِرِّ عشق است نهان ، عارف اسرار كجاست ؟ * نور عشق است عيان ، ديدهى بيدار كجاست ؟
صورت عشق توان زآينهى دل ديدن * صاحب دل به كجا ، عاشق ديدار كجاست ؟
شمع عشق است كه افروخته اندر دل ماست * نيست پروانه ، مگو شمع رخ يار كجاست ؟
هر كه ز عشق جان بباخت ، زندهى جاودان بماند * و آن كه ز عشق بىخبر ، عمر ببايدش تلف
در ره عشق ، پا ز سر ساز و به كف گذار جان * تا برسى به مدعى ، جان تو بباز و لا تخف
پى برده به دوست معرفت ، كيست ؟ بگو * طى كرده طريق او به جان ، كيست ؟ بگو
جز حق كه به خويش عارف بالذّات است * عارف كه بود ؟ معرفتش چيست ؟ بگو
و نيز در جاى ديگر مىگويد :
- در عشق اى دل ! كام از بلا جو * ناكامى اين جا ، كامِ مدام است
در كيش عشاق خارى است عزّت * از نام ، ننگ است وز ننگ ، نام است
گر ره نوردى ، در وادىِ عشق * دنيا و عقبى ، پيشت دو گام است