- وقتى غلامى خريدم ، پرسيدم : نامت چيست ؟ گفت : هر چه خوانى . پرسيدم : چه خورى ؟ گفت : هر چه خورانى . پرسيدم : چه پوشى ؟ گفت : هر چه پوشانى . پرسيدم : چه كنى ؟ گفت : هر چه فرمايى . پرسيدم : چه خواهى ؟ گفت : بنده را با خواست چه كار . با خود گفتم : اى مسكين ! تو در عمر خود خداى را چنين بندگى كردهاى ؟ بندگى بياموز ، چندان گريستم كه از خود بىخود شدم .
- شقيق بلخى مىگويد : ابراهيم را در بلاد شام ملاقات كردم ، گفتم : خراسان را ترك گفتى ؟ جواب داد :
« ما تهنيّتُ بالعيش إلّافى بلاد الشّام ، أَفِرُّ بدِينى من شاهقٍ إلى شاهقٍ ، و من جبلٍ إلى جبلٍ ؛ فمَن يرانى يقول : موسوسٌ ، و مَن يرانى يقول : هو حمّالٌ . »
زندگى گوارا ندارم مگر در بلاد شام ، دينم را از بلندىاى به بلندى ديگر ، و از كوهى به كوه ديگر فرارى مىدهم ، به گونهاى كه هر كس مرا مىبيند مىگويد :
شخصى است كه در عقلش اختلالى واقع شده و بىربط حرف مىزند و نيز مىگويد : شخصى است كه بسيار احتمال غير عقلايى مىدهد .
سپس گفت : اى شقيق !
« لم يِنبُل من نَبُل بالحجّ و لا الجهاد ، و إنّما نبُل عندنا من نبل ، من كان يعقل ما يدخل جوفَه من حلِّه . »
هر كس كه به فضل و بزرگى و مقامات عاليه معنوى نايل گشته ، به واسطه به جا آوردن حجّ و جهاد بزرگ نبوده ، بلكه كسى در نزد ما بزرگ است كه بداند آن چه را در درون و شكمش داخل مىكند ، از مال حلال است .
- « گفتهاند مردى عيالمند شب هنگام با غم و اندوه اين كه قوتى در دست ندارد و پاسخ خانوادهاش را چه خواهد داد به منزل مىرفت كه ناگاه چشمش به ابراهيم افتاد ، ساكت نشسته ، گفت : اى ابراهيم ! تو اين گونه راحت و آرام و من اين سان سرگردان و عاجز ؟ ابراهيم گفت : من ثواب عبادات مقبول خويش را به تو دادم ، تو نيز در مقابل ،
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 26
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٦