حكايت
- « خرج رجلٌ فى طلب العلم فاستقبل حجراً ، فإذا فيه : « أقِلبنى ، تعتبر » ، فبقى الرجلُ لايدرى ما يصنع به ، فمضى ، ثمّ رجع فَقَلَّبَهُ فإذا هو منقورٌ : « أنت لا تعمل بما تعلم ، فكيف تطلب علم ما لا تعلم » فانصرف الرّجلُ إلى منزله . »
مردى در طلب علم بيرون رفت و با سنگى روبرو شد ، كه در آن نوشته شده بود : « مرا پشت و رو كن تا عبرتگيرى . » پس آن مرد متحيّر ماند و ندانست كه چه كند . پس گذشت ، سپس برگشت و آن را زير و رو كرد و ديد در آن سنگ اين مطالب كنده شده : « تو به آن چه مىدانى عمل نمىكنى ، پس چگونه آگاهى يافتن از آن چه را كه بدان عمل نمىكنى ، مىطلبى ؟ » پس آن مرد از همان جا به منزلش بازگشت نمود .
- پى فرصت مىگشتم تا خانه را خلوت بينم و عصمت از گناه خواهم ، تا آن كه شبى بارانى شديد مىباريد ، به طواف رفتم و عصمت از گناه خواستم ، ندا شنيدم : عصمت مىخواهى ؟ همه ، اين خواهند ، چون عصمت دهم ، درياهاى غفّارى و غفورى و رحمانى و رحيمىِ من به كجا رود ؟ گفتم :
« أللّهمَ ! اغفِرلى ذُنوبى . »
خدايا ! گناهان مرا ببخش .
ندا شنيدم ، چون با ما سخن گويى ، از خود مگوى ، سخن تو آن به كه ديگران گويند .
- وقتى به حمّام رفت . چون جامه كهنه در بر داشت ، راهش ندادند ، منقلب شد با خود گفت : « با دست خالى ، به خانهى ديو راه نمىدهند ، بىطاعت ، به خانه خداى تعالى چون راه دهند ؟ »
- از معبرى مىگذشت ، شنيد خوانندهاى اين بيت را مىخواند :
كلُّ ذنبٍ لك مغفورٌ * سِوى الإعراضِ عنّى
تمام گناهان تو جز اعراض و روى گردانيدن تو از من بخشيده مىشود .
ابراهيم از شنيدن اين كلام غش كرد .