درب خانهاى رسيدند ، رفيقش گفت : اين جا بنشين تا من در اين خانه صلهى رحمى كنم و برگردم ، رفت و تا روز ديگر باز نگشت . چون روز ديگر بيرون آمد ، ابوحامد را در ميان برفها ديد ، پرسيد : هنوز اين جايى ؟ گفت : مگر نگفتى در اين جا باش . دوست بايد وفاى دوستى به جاى آورد . پس ابوحامد را در بر گرفته دست ، پايش را بوسيد و در زمرهى مريدان وى قرار گرفت .
- روزى ابوحامد در دكّانى نشسته بود ، سقّايى به وى آب داد ، آب را مدّتى نياشاميد .
سقّا پرسيد : چرا نمىآشامى ؟ گفت : مگسى آب مىخورد ، صبر كردم كه او فارغ شود تا دوستانِ او به زحمت ، آب نخورند .
گفتار
- از وى پرسيدند :
« متى تسقط الحشمةُ ؟ قال : إذا قدمت الصّحبةُ . »
كى گرفتگى و قبض از انسان ساقط مىگردد ؟ گفت : وقتى كه مصاحبت انسان با حضرت حق قديمى شده باشد .
- پرسيدند : آن كه پس از سير و سلوك مىخواهد به مراتب عاليه برسد ، چه كند ؟
گفت : « غافل نشدن از ياد حقّ ، فراموش كردن نيكى به دوستان ، و پيروى كلام از بزرگان . » « 1 »
( 241 ) ابوالحجّاج اقْصُرى « 2 »
از برجستگان اهل معرفت ، جليل القدر و صاحب منزلت است . وى را مردى مجرّد
هامش
( 1 ) . تذكرة الاولياء .
( 2 ) . ظاهراً وى همان ابوالحجّاج يوسف بن عبدالرحيم اقصرى باشد كه در حرف ( ى ) ذكر مىشود . اقْصُرى : منسوب به اقصُر ، شهر باستانى داراى كوشكهاى بسيار و آثار فرعونى ، واقع در ساحل شرقى رود نيل در ناحيهى صَعيد أعلى كشور مصر .