- بر تيغ بلاهاى تو تا پاك شوم * با زهر سخنهاى تو ترياك شوم
آن روز همى ز مهر تو پاك شوم * كز داغ جفاهاى تو در خاك شوم
گفتم : بكنم دو دست ، كوتاه از تو * دل بر كنم اى صنم ، به يك راه از تو
اكنون چو بريد خواهم اى ماه ، از تو * از جان كنم آغاز ، پس آن گاه از تو
هر چند به دردم از دلِ محكم تو * گيرم كم جان و دل ، نگيرم كم تو
يا هست كنم آن چه تو را كام و هواست * يا نيست كنم جوانى اندر غم تو
اوّل قدم آن است كه جان دربازى * وزخانه به يك بار كوى اندازى
چون قوّت تسليم و رضا حاصل شد * آنگه بنشينى و به خود پردازى
دردا و دريغا كه چنين در هوسى * كرديم تن عزيز ، خس ، بهر خسى
زهر غم روزگار خورديم بسى * از دست دل خويش ، نه از دست كسى
من عاشق تو ، نه بر توأم دسترسى * وآنگه شب و روز بوده در دست خسى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٦٠