تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
مگذار مرا بر در پندار ، اى دوست * چون بر درت آمدم به زنهار ، اى دوست عشق تو مرا از دل و از جان بر كند * سوداى توام زخان و ازمان بركند در كام دلم ز عشق ، هر ذوق كه بود * هجران توام از بن دندان بر كند غافل شدى اى نفس ، دگر باره ز كار * بيدار نمىشوى زخواب پندار از بس كه بهانه گرفتى بر يار * نامت همه ننگ گشت و فخرت همه عار يك چند به دام عشق بودم به گداز * باز اين دلم آن گداز مىجويد باز با اين دل عشق بسته‌ى صحبت ساز * عيشى است مرا تيره و كارى است دراز در شهر هرى عاشق زار تو منم * با عشق تو يار پايدار تو منم خو كرده به جور بىشمار تو منم * بيچاره و درمانده به كار تو منم در ديده همى جلوه‌گرت مىبينم * هر لحظه به شكل ديگرت مىبينم هر بار كه در ديده‌ى دل مىگذرى * از بار دگر خوب‌ترت مىبينم