بَردتُ ألمَ الخَوفِ عنّى . . . فالأمرُ لَك وحدك لا شريكَ لَك و الخلقُ كلُّهم عِبادُك و فى قَبضَتك و كلُّ شىءٍ خاضعٌ لَك ، تبارَكتَ يا ربَّ العالمينَ ! . . . أللَّهمَّ إنّى أسئَلُك إيماناً لا أجلَ دونَ لِقائِك ، تُحيِينى ما أحيَيتَنى عليه و تَوفّانى إذا تَوفَّيتَنى عليه و تَبعثُنى إذا بَعثتَنى عليه . . . يا مَفزَعى عند كُربَتى و يا غِياثى عند شِدّتى ! إليك فَزِعتُ و بِك استَغثتُ و لُذتُ و لا ألوذُ بِسِواك و لا أطلُب الفرَج إلّابِك و مِنك . . . أللَّهمَّ ! إنّى اسئَلُك إيماناً تُباشِر بِه قَلبى و يَقيناً حتّى أعلمَ أنّه لن يُصيِبَنى إلّاما كَتبتَ لى و رَضِّنى من العيش بِما قَسمتَ لى ، يا أرحمَ الراحِمينَ ! « 1 »
خدايا ! مرا باكيفرت ادب مفرما . . . با تو ، تو را شناختم و تو مرا به خود رهنمون ساختى و به خود خواندى و اگر تو نبودى نمىدانستم تو چيستى . . . راه كوچ كننده به سوى تو نزديك است و تو از آفريدگانت پوشيده و پنهان نيستى بلكه ، اعمال زشتشان ، تو را از آنان پنهان ساخته است و من با خواستهام تو را قصد كردهام . . . اى مولاى من ! شناخت من از تو ، راهنماى من به توست ومحبتم به تو ، واسطه من به سوى توست و من از راهنمايم به راهنمايى تو دل بستهام و از واسطه وشفيعم به شفاعت تو آرامش يافتهام . . . خدايا ! مرا چه شده كه هر زمان به خود گفتم آماده و مهيّا گشتهام و در حضور تو به نماز ايستادم و با تو گفت و گو نمودم ، در حال نماز چرت را بر من چيره گرداندى و در حال راز و نياز ، توفيق خلوت با خود را از من سلب نمودى ؟
براى من چه پيش آمده كه هر گاه با خود گفتم درونم نيكو گشته وجايگاه من به محل اهل توبه نزديك شده ، گرفتار بلايى شدم كه قدمم را لغزاند وسدّ بين من وخدمتگزاريم به آستان تو گرديد .
آقاى من ! شايد مرا ازدرت راندهاى و از خدمتت دور كردهاى ؟ يا شايد ديدهاى كه من حقّ تو را سبك مىشمرم ، پس مرا ازخويش دور ساختهاى ؟ يا شايد ديدهاى كه از تو
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 95 ، ص 82 ، حديث 2 . روَى هذهِ بجملة الأخيرةِ فى أكثرٍ من عَشَرة مواضعٍ مِن أدعيةِ شَهرِ صيامِ بِاختِلافٍ يَسيرٍ ؛ جملهى آخر دعا در بيشتر از ده مورد از دعاهاى ماه رمضاه با اختلاف كمى آمده است .