و او در آن هنگام كه هنوز نور و فروغى نبود كه از آن روشنايى حاصل شود
و سايهاى نبود كه بر مكانها پابر جا و گسترده شود موجود بود
و حضرت اين اشعار را ادامه دادند تا اين كه ذعلب بىهوش بر زمين افتاد و هنگامى كه به هوش آمد گفت : تا به حال چنين سخنى نشنيده بودم و ديگر با مثل آن رو به رو نخواهم شد .
خلقت زيبا و بديع پروردگار تعالى
647 . « الحمدُ لِلّه خالقِ العِبادِ و ساطحِ المِهادِ و مُسيلِ الوهادِ و مُخصِبِ النجادِ . ليس لِأوّليَّته ابتِداءٌ و لا لِأزلَيّته انقِضاءٌ . هو الاوّلُ و لم يَزَل و الباقي بِلا أجلٍ ، خَرَّت له الجِباهُ ، و وحَّدتْهُ الشَفاهُ ، حدَّ الاشياءَ عِند خلقِه لها إبانةً له من شَبَهها . . . الظاهرُ لا يُقال ممّا ، و الباطِنُ لا يقال فيما ، لا شَبَحٌ فَيتَقصَّى ، ولا مَحجوبٌ فيُحوَى ، لم يَقُرب من الاشياءِ بالتِصاقٍ و لم يَبعُد عنها بِافتِراقٍ . . . لم يَخلُق الاشياءَ من أصول أزليَّةٍ و لا من أوائلَ أبَديّةٍ ، بل خَلَق ، ما خَلَق فأقام حدَّه و صوَّر ، ما صوَّر فاحسَنَ صورَتَه . » « 1 »
ستايش ويژه خداوندى است كه آفريدگار بندگان و گستراننده زمين و روان كننده آب در زمينهاى گود و پست و روياننده گياهان در مكانهاى بلند است . اول بودنش بىآغاز و بىآغاز بودنش پايانى ندارد ، او هماره اول بوده وهميشه بدون پايانى جاودانه و پايدار است . پيشانىها در برابرش به خاك سوده شده و لبها به يگانگى او مترنم و گوياست . هر چيزى را كه آفريد برايش اندازهاى قرار داد تا خود از شباهت به آنان جدا و بر كنار باشد . . . نمايان است ولى نمىتوان گفت از چه چيزى و نهفته است ولى نمىتوان گفت در چه چيزى . چيزى نيست كه از دور جلوهاى داشته باشد و بعد از بين برود و پوشيده نيست تا در برگرفته شود . نزديكى او به چيزها به نحو چسبيدن نيست و دورى او از آنها به گونه جدايى نمىباشد . . . چيزها را از روى اصول و
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 4 ، ص 306 ، حديث 35 .