سخن خود را شروع فرموده تا براى فهم ديگر امور در اين بستگى ، مشكلى براى هيچ خواننده باقى نماند .
عجز عقل از فهم بستگىهاى ملكى به ملكوتى
امّا عقل بشر از اين بستگى اصوات و بستگىهاى ملكى به ملكوتشان نمىتواند خبر داشته باشد ؛ زيرا عقلِ عاقلان هم ظهور يافته از حقّ - تباركوتعالى - و خود مخلوقى از مخلوقات است ، و نمىتواند او سبحانه را شناساننده و يا شناسا باشد .
« كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فِى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ ؟ ! » « 1 »
چگونه مىتوان با چيزى كه در وجودش نيازمند به تو است ، بر تو راه يافت ؟
لذا بلافاصله مىفرمايد :
( 8 )
« وَضَلَّتِ الْأَحْلامُ فِيكَ . . . وَ ضاقَتِ الْأَشْياءُ دُونَكَ . » « 2 »
خدايا ، عقلها دربارهى تو گمراهاند و همهى اشيا با وجود تو در تنگنا هستند .
يعنى آن جا كه تو ، اى هستىبخش ! آشكار باشى ، جا براى غيرخود نمىگذارى ، تا به شناسايىات اشاره كنند ، چرا كه مىفرمايد :
( 9 )
« مَلَأَ كُلَّ شَىْءٍ نُورُكَ . » « 3 »
نور تو ، همهى اشيا را پر كرده است .
هامش
( 1 ) . اقبال الاعمال ، ص 348 و 349 .
( 2 ) . اقبال الاعمال ، ص 629 .
( 3 ) . همان .