گاه كسى يا چيزى از خود دم زند و خويش و كمالاتش را ببيند ، بلكه مىخواهد تنها خود « أَنَا » گو باشد و بس . از اين رو ، در جملهى فوق مشخّصهى « لا تُرامُ » ، براى عزّت ذكر شده است .
البتّه بايد توجّه داشت كه بندگان الهى مىتوانند به مقام عزّت ملحق شوند ، چنان كه در « مناجات شعبانيه » مىخوانيم :
« إِلهِى ! وَ أَلْحِقْنِى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ ، فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً ، وَ عَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً ، وَ مِنْكَ خائِفاً مُراقِباً . »
معبودا ، مرا به درخشانترين نور شكوه خويش پيوند بخش ، تا شناساى تو گردم و از غير تو روى برتابم و تنها از تو بيم داشته و مراقبت ورزم .
از دو جملهى « فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً ، وَ عَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً » بر مىآيد به كسى مىتوان نام « عارف » گذاشت كه به مقام عزّت الهى ملحق گرديده و اثرى براى خود نبيند .
نيز در بخش ديگر از همين مناجات آمده است : « وَ تَصِيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ . » « 1 » ؛ ( و جانهاى ما به مقام پاكيزهى عزّتت بپيوندد . )
اين جمله نيز الحاق به مقام عزّت را مىرساند ؛ ولى پيش از دست يافتن به فناى كلّى ، الحاق به مقام عزّت ممكن نيست و آن همان مقام مخلَصين است .
( 171 )
« وَ أَسْأَلُكَ . . . بِقُدْرَتِكَ الَّتِى خَلَقْتَ بِها خَلْقَكَ ، فَهُمْ لَكَ مُذْعِنُونَ . » « 2 »
و از تو درخواست مىكنم . . . به قدرت تو كه آفريدهها را با آن آفريدى ، لذا آنها در برابر تو خوار و فرمانبردارند .
هامش
( 1 ) . اقبال الاعمال ، ص 686 .
( 2 ) . اقبال الاعمال ، ص 124 .