تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد با نفس (فارسى) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
خلبان زنگ خطر زد كه نزديك است بنزين تمام شود ، خودتان را با تسمه ببنديد ، اما حتى يك نفر هم نتوانست خودش را ببندد . من بلند شدم و همه را بستم ، بعد هم نشستم و خودم را بستم . يك دفعه زنگ خطر زده شد ، هواپيما به پايين رفت تا آنجا كه مىتوانست كنترل كرد و آنجا كه مىتوانست به روى زمين خزيد . طياره تقريباً له شده بود اما حتى يك نفر از ما هم صدمه نديده بود . من اولين كسى بودم كه با پاى خودم بلند شدم و پايين آمدم . دكترها و پرستارها تعجب مىكردند ، چقدر من شهامت دارم . من كر بودم ؟ من نمىدانستم ؟ چه بودم ؟ آنها نمىدانستند كه من گوش داشتم ، ديگران كر بودند . ديگران طورى نشده بودند اما از بس ترس سر تا پايشان را گرفته بود ، افراد ديگرى به داخل هواپيما مىرفتند . دست و پاهايشان را مىگرفتند و آنها را پايين مىآوردند ، به درون آمبولانس مىگذاشتند و به بيمارستان مىبردند تا كم‌كم با سرم و سوزن به حال بيايند . چرا بشر اين طور است ؟ اگر من بخواهم شبيه اين قضيه را براى شما بيان كنم شايد الان بيشتر از پنجاه قضيه را مىتوانم نقل كنم . وقتى اعتماد به خدا باشد انسان پشتوانه دارد . اگر مثلًا شما يك آدم ترسويى باشى و نتوانى پاى به قبرستان بگذارى البته كه تنها نمىتوانى به قبرستان به روى ؛ اگر هم رفتى يك مرتبه مىبينى مرده از قبر بيرون آمده ، به راستى مىبينى كه مرده بيرون آمده ؛ بالاتر از