و روايت دارد اگر كسى آيهالكرسى بخواند خدا حفظش مىكند ؛ اگر بناست كه من بميرم و مرگم حتمى باشد مىميرم ، اگر بترسم هم مىميرم ، اگر رنگم تغيير كند مىميرم و تغيير هم نكند مىميرم ؛ ياراى حركت داشته باشم مىميرم ، نداشته باشم هم مىميرم اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست ، مىدانم كه خدا مرا حفظ مىكند ، همهء ما را حفظ مىكند .
وقتى اين شهامت را از من ديدند يك وقت كار به اينجا رسيد كه پيش من مىآمدند و وصيتهايشان را مىكردند . من به آنها گفتم اگر مرديم همه مىميريم ، اگر هم زنده مانديم همه زنده مىمانيم چرا نزد من وصيت مىكنيد ؟ اين اعتماد به نفس من بود اما آنها خود را باخته بودند چه باختنى . اصلًا توجه نداشتند كه من درون طياره هستم ، خيال مىكردند كه من يك آدم زنده هستم و آنها يك مرده و آنها بايد وصيتهايشان
را به من بكنند . مىگفت : خانم حتى نمىتوانست از جايش بلند شود ، از آنجا آه و ناله سر مىداد و مىگفت به تهران برو ، در فلان كوچه و به دخترم بگو اگر من مردم مثلًا طلايم را چه بكن .
يك وقت به بغداد رسيديم ، طياره پايين آمده بود ، نگاه كرديم ديديم آمبولانسها همه آماده است ، مردهكشها ، مريضبرها ، دكترها و پرستارها همه آمده بودند ، خيلى شلوغ بود ، همه چيز مهيا بود .
معلوم است كه وقتى چشم مسافران هواپيما به اين پرستارها ، به اين مردهكشها و مريضبرها كه افتاده ديگر چه حالى پيدا كردند .
جهاد با نفس (فارسى) — صفحة 470
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٤٧٠