اين يك وقت مىبينى مرده حركت كرده ، شما مىرويد ، مرده شما را تعقيب مىكند ؛ بالاتر از اين يك وقت مىبينى مرده تو را گرفته ، غش مىكنى . نه مرده شما را گرفته و نه شما را تعقيب كرده ، نه مردهاى از قبر بيرون آمده . پس چه شده ؟ چرا چشم شما مرده مىبيند ؟ تخيل است . چرا چشم شما مىبيند كه مرده مىرود ؟ تخيل است . اين تخيل است كه روى چشم اثر مىكند و اين طور مىبيند . اما همين شما كه اين طور مىترسيد اگر يكى دو نفر همراهتان باشند ،
اگر يك نفر آدم شجاع همراهتان باشد ، پاى به قبرستان مىگذاريد نه ترس داريد ، نه تخيل داريد ، نه دلهره داريد و نه اضطراب خاطر داريد .
تمام دلهرهها در اين دنيا ، تمام اضطراب خاطرها ، غصهها و ترسها در اين دنيا براى اين است كه بشر به خدا اعتماد ندارد . اگر اعتماد به خدا باشد ديگر معمولًا نه فقط انسان ترس ندارد ، دلهره ندارد ، نگرانى و اضطراب خاطر ندارد ، به تمام معنا شجاع است ، نشاط دارد ، مىتواند فعاليت كند ، براى دنيا و آخرتش فعاليت كند ، بلكه در بنبستها نجاتش مىدهند ، نمىگذارند كه در بنبستها زمين بخورد ؛ زمين كه نفس اماره طوفانى بشود ؛ غريزه جنسى طوفانى بشود ، او را مىگيرند .
شما خيال نكنيد كه حضرت يوسف براى اين كه يك انسان بود توانست از زليخا فرار كند . استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى ( ره ) -
جهاد با نفس (فارسى) — صفحة 472
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٤٧٢