مىگوئيم طهارت شرط است نه احراز آن و تنها در فرض شكّ قائل هستيم كه احرازش شرط است چنانچه مقتضاى جمع بين برخى از اطلاقات و اين خطاب كه در اين حديث آمده همين است كه بگوئيم :
اطلاقات كه شرط را نفس طهارت قرار داده ناظر هستند به اينكه طهارت شرط واقعى اقتضائى است و از اين خطاب كه در صحيحه آمده استفاده مىكنيم كه در صورت شكّ احراز طهارت شرط مىباشد نه نفس طهارت .
و از اين جواب كه بگذريم مىگوئيم :
در صحّت جريان استصحاب همينقدر كافى است كه طهارت قيد باشد براى شرط يعنى « احراز » اگرچه نفس طهارت بعنوان شرط ملاحظه نشود .
تحرير و شرح
حاصل اشكال اينست كه :
در باب استصحاب لازم است كه مستصحب يا حكم بوده و موضوع باشد براى حكمى و با توجّه به اين نكته اگر شرط را احراز طهارت بدانيم نه نفس طهارت ، مستصحب طهارت مىباشد چه آنكه با استصحابش مىخواهيم شرط يعنى احراز طهارت را تحصيل كنيم درحالىكه طهارت نه حكم بوده و نه موضوع براى حكم پس چطور مىتوان آن را مستصحب قرار داد .
و حاصل جواب از اين اشكال آنست كه :
قبول داريم كه مستصحب يا بايد حكم بوده و يا موضوع براى حكم و اشكال مذكور در صورتى كه شرط احراز طهارت بوده نه نفس طهارت وارد است ولى ما معتقد نيستيم كه نفس طهارت بطور كلّى و بتاتا از شرطيّت
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 861
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٨٦١