الف : ذو الحال غالبا نكره نمىآيد مشروط باينكه مؤخّر نبوده يا تخصيص نخورده و يا واقع نشده باشد بعد از نفى يا دو مشابه آن مانند قول شما كه مىگوئيد :
لا يبغ امرؤ على امرئ مستسهلا .
( ظلم نمىكند مردى برمرد ديگر در حالى كه سهلشمارنده باشد ) .
شارح گويد :
يعنى : غالبا ذو الحال معرفه بوده و نكره نمىآيد به شرطى كه از حال مؤخّر نيامده يا بواسطه خصوصيّتى تخصيص نخورده و يا ظاهرا بعد از نفى يا دو امرى كه مشابه با آن هستند يعنى نهى و استفهام واقع نشده باشد ، بنابراين اگر از حال مؤخّر بيايد نكره آوردنش جايز است مانند آنچه در قول عبد الرّحمن بن اسود آمده :
لميّة موحشا طلل * يلوح كانّه خلل
يعنى : از براى ميّة است آثار و علامتهاى خانه در حالى كه بوحشت اندازنده بوده و اين صفت دارد كه ظاهر مىشود همچون علامتهاى مثل روكشهاى غلاف شمشير كه منقولش باشند به طلا .
شاهد در « طلل » است كه ذو الحال بوده و چون از حال يعنى « موحشا » مؤخّر آمده شاعر آن را نكره آورده است .
و نيز اگر بواسطه وصفى تخصيص خورده باشد مىتوان آن را نكره آورد مانند :
و لمّا جائهم كتاب من عند اللّه مصدّقا .
( زمانيكه آمد ايشان را كتابى از نزد خدا در حالى كه تصديقكننده است . . . ) .
شاهد در « كتاب » است كه ذو الحال بوده و چون برايش « من عند اللّه » را صفت آوردهايم جايز است نكره باشد .
البتّه اين سخن بنابر قرائت برخى از قرّاء است كه « مصدّقا » را منصوب