تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
برفت و برآن فرش‌ها بنشست و مردمان وضيع و شريف قوم قوم درمىآمدند و او را به خلافت تهنيت و به وفات پدر تعزيت مىگفتند . پس يزيد فصلى بگفت براين منوال بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما حقيم و انصار دينيم و خير و سعادت هميشه در ميان شما يافته‌ايم ، بدانيد كه هم در اين نزديكى ميان من و اهل عراق مقاتلتى خواهد بود چه در اين دو سه شب كه گذشت به خواب ديدم كه ميان من و اهل عراق جوئى تازه از خون بود و من مىخواستم از آن جوى بگذرم نمىتوانستم ، عبيد اللّه زياد بيامد در پيش من و از جوى بگذشتى و من در او نگريستم . اكابر شام گفتند : ما جمله در پيش تو كمر بسته داريم متمثل امر و اشاره و مطيع فرمان توايم هركه فرمائى و به هرجانب كه فرمان دهى برويم و در خدمت تو اثرهاى خوب نمائيم اهل عراق ما را آزموده‌اند آن شمشيرها كه در صفين با ايشان جنگ مىكرديم هنوز در دست داريم . يزيد گفت به جان و سر من كه همچنين است من حساب امور خويش از شما برگرفته‌ام ، پدر من شما را همچو پدر مهربان بود و در عرب هيچ كس با پدر من به سخاوت و مروّت و فتوّت و بزرگوارى برابرى نتوانست كرد و در بلاغت او را عجز نمود و در سخن هرگز لكنتى به دو راه نيافتى تا آن وقت كه از دنيا بيرون شد براين منوال بود . از دورترين صف‌ها مردى آواز داد كه دروغ گفتى اى دشمن خدا هرگز معاويه بدين صفت موصوف نبود اين اوصاف مصطفى است و تو و اهل بيت تو از اين صفت‌ها بىبهره‌ايد . مردمان چون اين سخن از آن مرد بشنيدند به هم برآمدند ، آن مرد از بيم جان خود را از ميان آن ازدحام به كنارى كشيد هرقدر تفحص نمودند او را نيافتند ، پس ساكت شدند .