پس آهى سرد بركشيد و او را غشى روى داد چون به هوش آمد گفت : آه ! جاء الحق و ذهق الباطل ، پس درايستاد و اين مناجات بگفت و سپس در اهل بيت و پسران عمّ خويش نگريست و ايشان را گفت از خداى بترسيد چنانچه ببايد ترسيد كه ترسيدن از خداى تعالى عقيدتى محكم است ، واى برآن كس كه از خداى تعالى و از عقاب او نترسد ، پس گفت :
من روزى در خدمت مصطفى صلّى اللّه عليه و آله نشسته بودم آن حضرت ناخن مىچيد من پارههاى ناخن مبارك آن سرور را برگرفتم و در شيشه تا امروز نگاه داشتهام و چون مرا وفات رسد مرا بشوئيد و كفن پوشيده آن پارههاى ناخن مبارك حضرت را در چشم و گوش و دهان من نهيد و برمن نماز گذاريد و دفن كنيد و كار من به خداى غفور گذاريد پس ديگر سخن نگفت يزيد از نزديك او بيرون آمد و به شكار رفت به موضعى از شام كه آن را حواران ثنيه گويند و ضحّاك را گفت من بدان موضع مىروم تو على التواتر از حال امير مرا خبر ميده ، ديگر روز معاويه را وفات رسيد و يزيد نزديك او حاضر نبود و مدّت خلافت و پادشاهى او نوزده سال و سه ماه بود و او را در دمشق وفات رسيد ، روز يكشنبه از رجب سنه ستّين ( 60 هجرت ) و او هفتاد و هشت سال عمر داشت و اللّه اعلم و احكم
نشستن يزيد به جاى معاويه و سخنرانى او در مسجد دمشق
در تاريخ اعثم كوفى چنين آمده :
پس از آنكه معاويه از دنيا به سراى عقبى شتافت ضحّاك بن قيس از سراى معاويه بيرون آمد و كفشهاى معاويه را در دست گرفت و با كسى سخن نمىگفت تا به مسجد اعظم آمده ، مردمان را بخواند چون حاضر آمدند برمنبر شد و حمد و ثناى بارى تعالى بگفت و درود برحضرت مصطفى فرستاد ، پس گفت :
اى مردمان معاويه را فرمان حق رسيد و شربت فناء چشيد و اين كفشهاى او است همين لحظه كار او ساخته خواهم كرد و وى را در خاك خواهم نهاد بايد كه